تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مقالات كنگره محقق اردبيلى ( مقالات ) ( فارسى ) — صفحة 695

مساهمون:

ص٦٩٥
شما شريك اين محصول هستيد بالأخره حاصل گندم را با فقراى محل بالمناصفه تقسيم مىكند نه آن سال بلكه در هر سال وقت برداشت ، محصول را بالمناصفه با فقرا تقسيم مىكرد . در يك روز تابستانى كه تاريخ دقيق آن معلوم نيست براى خرمن‌كوبى مىرود در انتظار باد مىماند تا گندم را از كاه جدا كند نسيم نمىوزد محمد كاظم مأيوسانه روانهء دهكده مىشود يكى از فقرا از نادارى و گرسنگى به او مراجعه مىكند به او مىگويد : تو برو منزل تا من برگردم به خرمن ببينم مىتوانم برايت گندم از كاه جدا نمايم . برمىگردد به مزرعه مقدارى گندم با زحمت از كاه جدا مىكند و مقدارى علوفه هم براى گوسفندان مىچيند و از راه غربى روانهء دهكده مىشود تا به باغ امامزاده هفتاد و دو تن ( كه محل شهادت و مدفن چندين امامزاده كه در دورهء مأمون عباسى به شهادت رسيده‌اند ) مىرسد براى استراحت روى سكوى كنار درب امامزاده مىنشيند و پشتهء گندم و علوفه را كنار مىگذارد ناگهان دو نفر سيد جوان بسيار زيبا و پرشكوه آشكار مىشوند و به نزد او مىآيند و بدون آشنايى قبلى با اسم او را صدا كرده و سلام مىدهند و براى فاتحه‌خوانى امامزاده او را دعوت مىنمايند . كربلايى محمد كاظم عرض مىكند آقايان من قبلا زيارت كرده‌ام تكرار مىفرمايند اين دفعه با همراهى ما بيا او هم قبول مىكند آن دو نفر از جلو و محمد كاظم از دنبال آنان روانه امامزاده مىشوند . امامزادهء جلويى را فاتحه مىخوانند بر خلاف سنّت معمول دهكده به چهل اختران نمىروند و به امامزاده بعدى كه قدرى دور تر است مىروند پس از داخل شدن آنها چيزهائى مىخوانند كه محمد كاظم نمىفهمد ناچار ساكت مىايستد آن دو نفر به او مىگويند چرا چيزى نمىخوانى ؟ محمد كاظم مىگويد : آخر من كه سواد