تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مقالات كنگره محقق اردبيلى ( مقالات ) ( فارسى ) — صفحة 679

مساهمون:

ص٦٧٩
در اين ميان كه فكر مىكردم در مسجد نيز كسى نبود ، آتشى روشن كردم تا قهوه‌اى را كه از نجف با خودم آورده بودم گرم نمايم و به خوردن آن عادت داشتم و نمىتوانستم ترك نمايم و خيلى هم كم بود ناگهان شخصى از باب اول ديدم به طرف من مىآيد و در دلم متكدر شدم كه اين اعرابى براى قهوه خوردن آمد و من بدون قهوه مانده و در دل اين شب تاريك به همّ و غمم افزوده خواهد شد . در اين فكر بودم ناگهان به من رسيد و با اسم سلام كرد و در پيش روى من نشست از اينكه اسم مرا شناخت تعجب كردم گمان كردم يكى از اعرابى است كه در اطراف نجف زندگى مىكنند خواستم سؤال كنم فرمود بعضى از عرب هستم خواستم متذكر شوم از طوايف اطراف نجف هستى فرمود : نه ، نه هر طايفه‌اى اسم بردم فرمود نه من از آنها نيستم . پس مرا عصبانى كرد ، به او گفتم : بلى تو از طريطره هستى و آن لفظ بدون معنى را به عنوان استهزاء گفتم . از گفتار من تبسم فرمود و گفت : براى تو باكى نيست من كجائى هستم چه چيز ترا به اينجا آورده است ؟ گفتم : براى تو لازم نكرده است از اين امور بپرسى . گفت : اگر مرا مطلع نمائى براى تو كه ضررى نيست ؟ من از حسن اخلاق و شيرينى گفتار او تعجب كردم قلبم به خودى خود به او تمايل كرد و هر چه اندازه صحبت مىفرمود اشتياق و محبتم بر او افزوده مىگشت بطوريكه توتون سبيلى درست كردم و به او دادم . فرمود : تو بخور من نمىكشم . و يك فنجان قهوه ريختم به او تعارف كردم گرفت و كمى خورد باقى آن را به من داد و فرمود : خودت بخور من هم گرفتم و خوردم . و متوجه نشدم كه تمامى فنجان را نخورده است ولى محبت او در دلم زمان به زمان افزوده مىشد .