تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مقالات كنگره محقق اردبيلى ( مقالات ) ( فارسى ) — صفحة 678

مساهمون:

ص٦٧٨
محدث نورى قدّس سرّه در جنة المأوى در حكايت پانزده از عالم ثقه شيخ باقر كاظمى مجاور نجف اشرف نقل كرده كه در نجف مردى مؤمن كه او را شيخ محمد حسن سريره مىگفتند ، و در سلك اهل علم و صاحب نيّت صادقه بود و او مبتلا به سينه درد و سرفه بود كه اخلاط توأم با خون از سينه‌اش خارج مىشد و در غايت فقر و احتياج زندگى مىكرد و اغلب اوقات به روزى روزش محتاج بود ناچار به اطراف نجف در باديه به سوى اعراب مىرفت تا قوت خود را ولو جو باشد پيدا نمايد آن هم به اندازه‌اى كه كفايت كند پيدا نمىكرد ، با اين همه دلش مىخواست با يك زنى از اهل نجف ازدواج نمايد اهل آن زن هم بنا بر ندارى او موافقت نمىكردند و در همّ و غم و اندوه شديد بسر مىبرد . بعد از آن كه فقر و مرض او شدت پيدا كرد و از تزويج آن دختر مأيوس شد بر آنچه كه در پيش اهل نجف معروف بود قصد كرد بجا بياورد ، و آن چهل شب چهارشنبه به مسجد كوفه برود ناچار امام زمان - عجل اللّه تعالى فرجه - را نادانسته مىبيند و مراد او را عطا مىفرمايد . شيخ باقر گفت : شيخ محمد مىگويد : من چهل شب چهارشنبه را مواظبت كردم در آخرين آن كه شب بسيار سرد و ظلمانى بود و باد بسيار تندى مىورزيد و از آن طرف باران مىباريد و من در دكّهء شرقيه از درب اول طرف چپ كه از آنجا به مسجد وارد مىشوند بودم و داخل شدن مسجد براى من امكان نداشت براى اينكه از سينه‌ام در حين سرفه كردن خون مىآمد و نمىتوانستم به مسجد بياندازم و چيزى هم با من نبود كه مرا از سرما نگه بدارد سينه‌ام تنگ شد و همّ و غم به شدت به من حمله آورد به طوريكه دنيا در نظرم تنگ و تاريك شد و در اين فكر بودم كه شبها هم تمام شد و اين آخرين شب است و من هيچ كس را نديدم و با اين زحمت بسيار چيزى بر من ظاهر نگشت و من اين همه ترس و وحشت را تحمل كردم و از نجف به كوفه آمدم ديگر يأس و نااميدى بر من مستولى گرديد .