مىدانيم كه رسول خدا ( ص ) چيزى از پيش خود بر نمازها نمىافزايد و حتما خداوند متعال بوده كه به وى وحى فرموده تا مردم در تشهّد خود براى اهل بيت درود و دعا بفرستند و در تشهّد خود بگويند : « اللهم صل على محمد و على آل محمد كما صليت على ابراهيم و على آل ابراهيم . » معناى اين جمله بنابه نوشته سيدى محىالدين ابن عربى از اين قرار است : « خداوندا بر سرور ما محمد و اهل بيت او درود فرست همچنانكه بر سرورمان ابراهيم و آل بيت او درود فرستادى . » و از آنجا كه در ميان خاندان پيامبر ، پيامبرى وجود ندارد زيرا نبوّت و پيامبرى به حضرت محمّد ( ص ) ختم شده است ، معناى اين فراز مصروف به خاندان او ( ص ) مىگردد تا در فضل و مقام
همچون خاندان حضرت ابراهيمى باشند كه در ميان ايشان پيامبرانى چون حضرت اسماعيل و حضرت يوسف ( ع ) وجود دارد . بنابراين والايى از آن خاندان حضرت محمد و نه خود اوست زيرا مقام او كه نزد خداوند متعال كامل شناخته شده و برترين مقامهاست و دعا و نماز و درود در تشهّد معطوف به خاندان اوست و هر مسلمانى اينكار را مىكند و اين نشان مىدهد كه آنها از سوى خداوند متعال گرامى داشته شدهاند و آنهايى كه دوستشان مىدارند نيز با والايى آنها والايى مىيابد و انشاءالله با ايشان محشور مىگردند . »
خواننده ارجمند ! اين كتاب ، كتاب محبت ومهرورزى است ، فراخوانى برآمده از دل به دلها براى محبت اهل بيت و انجام وظيفه دوستى و محبتى است كه در واقع سفارش پيامبرخدا ( ص ) در مورد خاندان و فرزندان او ( ص ) و از باب وفادارى به اوست . كردار و احوال ايشان نيز نشان داده كه آنها شايسته خويشاوندى با گرامىترين خلق خدا را يافتهاند ؛ آنها در راه حق به جهاد پرداختهاند و مواضع بسيار بزرگوارانهاى دارند ؛ سخنان نغزى دارند كه علما بدان گواهى دادهاند لذاست كه نزد سلف صالح - و بهويژه خلفاى راشدين - مقام و منزلت بزرگى . در اين راستا حضرت ابوبكر ( رضىالله عنه ) مىگفت : « صله رحم رسول خدا ( ص ) براى من دوست داشتنىتر از صله رحم خودم است . » همچنانكه حضرت عمربن الخطاب نيز با بانو امكلثوم دختر امام على ازدواج كرد تا با خاندان پيامبر ( ص ) پيوند خويشاوندى داشته باشد و پس از آن نيز همه اهل صلاح و دوستداران رسول خدا ( صلىالله عليه و آله و سلم ) در همين راه قدم برداشتند .
نوادگان رسول خدا ( ص ) - كه در اين كتاب از ايشان سخن رفته است -
اهل بيت در مصر ( فارسى ) — صفحة 443
مساهمون: السيد هادي الخسروشاهي
ص٤٤٣