روايتى نيز هست كه برخى مؤرخان از قول برادرزادهاش نقل كردهاند ؛ او در توصيف احوال اين بانوى مطهره در پى بيمارى و احساس نزديكى اجل - بنابه نقل مؤرخان -
مىگويد : روز اول ماه رجب ، عمّهام احساس ناراحتى و ناخوشى كرد و نامهاى به همسرش اسحاق المؤتمن - كه در مدينه بود - نوشت و از وى خواست كه به نزدش بيايد چون احساس مىكند زمان مرگش نزديك شده و روبه آخرت گذارده است .
وضع سلامت او همچنان نابهسامان بود تا اينكه اولين جمعه ماه رمضان فرا رسيد و درحالى كه روزه بود دردش فزونى گرفت . حكيمان به بالينش آمدند و از او خواستند تا روزه خود را بشكند تا قوتش را بازيابد و بر بيماى چيره گردد . ولى او زير بار نرفت و گفت : من پنجاه سال عمر از خدا گرفته و هميشه از خداوند خواستهام در حالى كه روزه هستم مرا بميراند ، اكنون مىگوييد روزهام را بخورم ؟ ! اعوذ بالله . . . حكيمان نيز در عين شگفتى از قدرت ايمان و ثبات عزم و ايمان محكمش رفتند و از وى التماس دعا كردند . او نيز آنها را دعاى خير كرد .
زينب برادرزادهاش در ادامه مىگويد : « [ عمهام ] در همان حال باقى ماند ولى در دهه ميانى ماه رمضان بيمارىاش شدت گرفت و به حال احتضار افتاد و شروع به قرائت سورهء انعام كرد و همچنان قرائت كرد تا به اين آيه رسيد :
« لَهُمْ دارُ السَّلامِ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ هُوَ وَلِيُّهُمْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ »
( سوره انعام - 127 ) ( براى آنان نزد پروردگارشان سراى عافيت است و به [ پاداش ] آنچه انجام مىدادند ( او يارشان خواهد بود ) و چشم فروبست . »
زينب مىگويد : او را به سينهام فشردم ديدم كه شهادتين را بر زبان جارى كرد و جان به جان آفرين تسليم نمود و خداوند او را به جوار خود فراخواند و به منزلگه كرامتش انتقال داد . اين در سال دويست و هشت هجرى قمرى يعنى چهار سال پس از وفات امام شافعى بود . « 1 »
هامش
( 1 ) - " السيدة نفيسة " ، نوشته توفيق ابوعلم .