شد كه در خانه جا براى اينهمه مراجعه كننده نبود . به همين دليل بانو نفيسه در انديشهء ترك مصر و بازگشت مجدّد به مدينةالرسول ( ص ) شد تا باقى عمر را در آرامش به عبادت و مناجات پروردگارش بپردازد و در حرم جدّش مصطفى ( ص ) سپرى كند ؛ اين انديشه بر مردم مصر كه اينك بركات و كرامات او را ديده بودند و با تقوا و پارسايىاش آشنايى يافته بودند ، گران آمد . لذا از وى خواستند كه از اين تصميم صرفنظر كند و پيش آنها بماند ولى او نپذيرفت و يادآور شد كه در پى عبادت خداست و نمىخواهد چيزى او را از اينكار بازدارد .
وقتى مردم مصر پافشارى او را در ترك مصر ديدند رو سوى والى مصر يعنى السرى
بن الحكم بن يوسف « 1 » آوردند .
خاندان السرى همواره بانو نفيسه را گرامى مىداشتند و ديدارهاى بسيارى با وى داشتند و خدمتگزارى خويش به او را اعلام مىكردند ؛ همينكه جمع كثيرى از مردم مصر و دوستداران او نزد السرى رفتند و او را در جريان تصميمش گذاردند و از وى خواستند تا از بانو نفيسه بخواهد از اين تصميم منصرف شود . او به حضور بانو نفيسه رسيد و از او خواهش كرد در مصر باقى بماند .
بانو نفيسه به او گفت : من تصميم گرفته بودم پيش شما بمانم ولى مىدانى كه زن ضعيفى هستم و مردم پيرامون من ازدحام مىكنند و فراوان به ديدارم مىآيند و مرا از عبادت و گرد آوردن توشهء آخرتم بازمىدارند حال آنكه خانهام گنجايش اينهمه مردم را
هامش
( 1 ) - السرى بن الحكم بن يوسف از بردگان بنى ضبة . اصل او از بلخ بود و با اجماع لشكريان و مردم مصر عهدهدار نماز و خراج مصر گرديد . اين امر در آغاز ماه رمضان سال دويست هجرى پس از عزل المطلب بن عبدالله الخزاعى از اين سمت بود . او بنابر عادت امراى مصر ، در اردوگاه لشكريان اقامت كرد . السرى امير بزرگوارى بود و در ميان سرزمينها و ولايات ديگر احترام ويژهاى داشت ؛ او در سال دويست و پنج هجرى وفات يافت و پس از وى پسرش محمد امارت مصر را برعهده گرفت او نيز همچون پدر بود تا سرانجام در سال دويست و شش هجرى وفات يافت و برادرش عبدالله بن اسرى ولايت مصر را بر عهده گرفت و تا هنگام عزل از سوى مأمون در ربيعالاول سال دويست و يازده هجرى قمرى در اين سمت باقى ماند .