نيكوكارى بود و به همين دليل بانو نفيسه خواستهاش را پذيرفت و به منزل وى نقل مكان كرد . در آنجا نيز سيل بازديدكنندگان تمامى نداشت مردم از هرسو به او روى مىآوردند و نيازهايشان را مطرح مىساختند يا دعا مىخواستند و بهدنبال تبرّك جستن از وجود وى و رفع گرفتارىهايشان بودند .
در همسايگى خانه امهانى ، مردى يهودى زندگى مىكرد كه به او ابوالسرايا ايوب بن صابر مىگفتند . او دخترى عليل داشت . روزى مادر اين دختر به سراغ بانو نفيسه آمد و از وى درخواست كرد در فاصله رفتن به گرمابه دخترش را نزد خود نگهدارد . او
دخترش را در حياط خانه رها كرد و به گرمابه رفت هنگامى كه وقت نماز ظهر رسيد ، بانو نفيسه برخاست و وضو گرفت ، دخترك عليل او را نگاه مىكرد و به كارهايى كه انجام مىداد ، توجه داشت . آب وضو در حياط خانه به راه افتاده به چاهى كه پايين در بود ، سرازير مىشد . دخترك اقدام به تقليد از بانو نفيسه كرد و صورت و دستان و پاهايش را با آب شست و همينكه پاهاى خود را از آن آبى كه در مجراى آب وضوى بانو نفيسه روان بود ، شست ؛ مثل اينكه از خواب بيدار شده باشد ، فلجى او بر طرف شد و خداوند متعال از آن بيمارى كه داشت شفايش بخشيد و با شتاب برخاست و از خانه بيرون رفت و با همسالان خود به بازى مشغول شد . بانو نفيسه در اين هنگام مشغول عبادت و نماز خود بود و توجهى به دخترك نداشت .
وقتى مادر دخترك آمد ، متوجه شد كه بيمارىاى كه باعث زمينگيرى دخترش شده بود بر طرف شده و او روى هردو پا ايستاده و گويا هرگز فلج نبوده است . او را در حال شادمانى به آغوش گرفت و تحت تأثير وضع جديد دخترش ، از وى پرسيد و او نيز همهء آنچه گذشته بود را از جمله داستان شستن پاهاى خود با آب وضوى بانو نفيسه را بازگفت . مادر به شدت به گريه كرد و گفت : بدون شك دين اين بانوى بزرگوار دين درستى است . آنگاه در كمال خشوع و خضوع و احترام ، به حضور بانوى بزرگوار رسيد و شهادتين را بر زبان جارى ساخت و سپاس خداوند متعال را بهجاى آورد و از بانوى بزرگوار نيز بهخاطر كارى كه كرده بود تشكر و قدردانى كرد و خداوند ( عزوجل ) را
اهل بيت در مصر ( فارسى ) — صفحة 251
مساهمون: السيد هادي الخسروشاهي
ص٢٥١