مىگفت : « اى حسن ! نفيسه را به عقد ازدواج اسحاق المؤتمن درآور . » همينكه از خواب بيدار شد ، كسى را به دنبال اسحاق فرستاد او نيز بلافاصله حضور يافت و همينكه در كنار الحسن نشست ماجراى خوابش را براى او بازگفت و طولى نكشيد كه دخترش را در مجلسى با حضور جمعى از خاندان پيامبراكرم ( ص ) و گروهى از بزرگان قريش در 161 ه - ق به عقد ازدواج او درآورد . « 1 »
پس از تهيه جهيزيه بوسيله پدر و رفتن نزد همسر ، در خانه پدرش [ امام ] جعفرصادق در مدينه سكونت يافت ، در اين خانه آبى كه از سوى امام جعفرصادق ( رضىالله عنه ) وقف شده بود جارى مىشد . اين خانه پيش از آن متعلق به حارثة بن النعمان الانصاري الخزرجي و سپس متعلق به فردى از بنىالنجار بود كه از فضلاى صحابه پيامبر ( ص ) بهشمار مىرفت . پيامبرخدا ( ص ) فرموده بود : وارد بهشت شدم صداى قرائتى به گوشم رسيد . پرسيدم صدا از آن كيست ؟ گفته شد از آن حارثة بن النعمان است . فرمود : كار نيك همين است . « 2 » او به مادرش نيكى مىكرد . چشمش كمسو شده بود ، ريسمانى از حجره تا مصلى كشيده بود وقتى فقيرى پيش او مىآمد از آنچه جمع كرده بود برمىداشت و سر ريسمان را مىگرفت تا آنرا به او برساند . خانوادهاش مىگفتند : ما اينكار را براى تو مىكنيم ولى او مىگفت : از رسول خدا ( ص ) شنيدم كه
فرمود : « گذاشتن چيزى در دست فقير ، آدمى را از مرگ بد رها مىكند . »
روبروى آن خانه در سمت غرب ، خانه الحسن بن زيد قرار داشت ، اين خانه را الحسن خريدارى كرده بود و چون با ابوعوف النجارى اختلاف پيدا كرد ، آنرا خراب كرد و بناى جديد و باشكوهى در آن ساخت . با ازدواج اسحاق با بانو نفيسه در اين منزل دو نور يعنى نور [ امام ] حسن و نور ] امام ] حسين - دو سرور جوانان بهشتى - يكجا گرد آمد ؛ امام حسن جدّ بانو نفيسه و امام حسين جدّ اسحاق بود زيرا اسحاق
هامش
( 1 ) - نگاه كنيد به : " خطط المقريزى " 4 : 327 .
( 2 ) - حديث را الطبرانى در المعجمالكبير 3 : 228 و الهيثمى در مجمعالزوائد 3 : 112 و 4 : 9 و ابونعيم در الحلية 1 : 356 آوردهاند .