در چهل و هشت سالگى كشته شد و ابن ابىالكرام سر مبارك او را به مصر برد . »
پرسشى كه شايسته است در اينجا براى شناخت تسلسل حوادث مربوط به اهل بيت [ ع ] مطرح شود ، از اين قرار است : سيدى ابراهيم چگونه كشته شد ؟ و چرا ؟ و چگونه سر [ مبارك ] وى را به مصر - و نه به شهرها يا ولايتهاى اسلامى ديگر - بردند ؟
وقتى دولت اموى در سال 132 هجرى سقوط كرد و بنىعباس بر خلافت چيره شدند خاندان على بن ابىطالب دانستند كه عموزادگان عباسى آنها ، فريبشان دادند و خلافت را به رغم وجود ايشان ، از آن خود ساختند حال آنكه آل على البته سزاوارتر بدان بودند .
طبيعتا بايد درگيرىهايى مطرح مىشد كه يك سوى آن بسيارى از مخلصان و سوى ديگر آن بسيارى از توطئهگران عليه اسلام و آنهايى بودند كه مىدانند چگونه از آب گلآلود ماهى بگيرند . بدين ترتيب قرعه به نام دو فرزند عبدالله المحض يعنى محمد و ابراهيم افتاد تا نخستين كسانى باشند كه خواهان خلافت براى آل على و اولين شورشيان از آل على عليه عباسيان بودند . گو اينكه در آن زمان محمد و ابراهيم تنها سرشناسان آهل بيت نبودند ، نوادهء امام حسين [ ع ] يعنى [ امام ] جعفرصادق بن محمد الباقر ابن على زينالعابدين ابن الحسين ابن على [ ع ] امام شيعيان امامى نيز وجود دارد ولى او حركتى نكرد و به ياران و پيروانش نيز توصيه كرد آرامش و شكيبايى پيشه كنند تا فرصت طلايى سر رسد . « 1 »
هامش
( 1 ) - ولى كسى كه به سيره و زندگى آنحضرت ( ع ) واقف باشد درمىيابد كه ايشان همواره به جهاد با جان و مال فرامىخواندند و به مسلمانان مىگفتند : « جهاد در ركاب امام عادل ، واجب است و هركس بهجز براى مالش كشته شود شهيد است . » بحارالانوار 97 : 23 ، وسائل الشيعه 15 : 49 . ايشان هوادارى و گرايش به ستمگران را به معناى تمكين به آنها و جهاد همراه با عادلان را در راستاى تثبيت اسلام مىديدند . ايشان روزى از عبدالملك بن عمرو الاحول الكوفى پرسيدند : « چرا به سرزمينى كه مردمان ديارت مىروند ، نمىروى ؟ يعنى كه به جهاد نمىپردازى ؟ عبدالملك گفت : منتظر فرمان شما هستم . » امام فرمود : « آرى ، بهخدا سوگند اگر در اين كار خيرى نبود هرگز بر ما پيشى نمىگرفتند » و هنگامى كه عبدالملك از وى پرسيد كه برخى برآنند كه شما به جهاد اعتقادى نداريد ، پاسخش داد : « من به جهاد اعتقاد ندارم ؟ . . . آرى بهخدا سوگند ، اعتقاد دارم ولى از اينكه بردبارىام را در برابر جهل ايشان از دست بدهم متنفرم . » نگاه كنيد به جواهرالكلام 21 : 13 ، الامام الصادق ، عبدالحليم الخبدى صفحه 414 .