تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تعاليم اسلام ( فارسى ) — صفحة 103

مساهمون:

ص١٠٣
بحيرا گفت : بگو اين جوان با تو چه نسبتى دارد ؟ ابوطالب از آن‌جايىكه آن حضرت را مانند فرزندان خود دوست مىداشت ، گفت : فرزند من است ! بحيرا گفت : نه ، پدر اين جوان بايد مرده باشد . گفت : تو از كجا دانستى ؟ آرى اين جوان فرزند برادر من است . بحيرا به ابوطالب گفت : گوش كن ! آينده اين جوان بسى درخشان و شگفت‌آور است . اگر آنچه را كه من ديده‌ام ، ديگران ببينند و او را بشناسند مىكشند ، او را از دشمنان پنهان كن و نگهدار . ابوطالب گفت : بگو او كيست ؟ بحيرا گفت : در چشم‌هاى او علامت چشم‌هاى يك پيغمبر بزرگ و در ميان كتف او ، نشانهء روشنى در اين باره مىباشد .

داستان نسطوراى راهب

. . . پس از چند سال بار ديگر ، آن حضرت به سمت عامل تجارت ، با مال‌التجاره « خديجه كبرى » عازم شام گرديد . خديجه غلام خود « ميسره » را به همراه آن حضرت فرستاد و سفارش كرد كه از وى اطاعت كامل كند . در اين سفر نيز وقتى كه به سرزمين « سوريه » رسيدند ، در نزدكى شهر « بصرى » زير درختى پايين آمدند . در آن نزديكى ، صومعهء راهبى بود به نامه « نسطورا » كه از پيش با ميسره آشنايى داشت . نسطورا از ميسره پرسيد : آن‌كه زير درخت آرميده ، كيست ؟ ميسره گفت : مردى است از قريش . راهب گفت : زير اين درخت كسى منزل نكرده و نمىكند مگر پيغمبرى از پيغمبران خدا . پس از آن گفت : آيا در چشمانش اثر سرخى هست ؟