بحيرا گفت : بگو اين جوان با تو چه نسبتى دارد ؟
ابوطالب از آنجايىكه آن حضرت را مانند فرزندان خود دوست مىداشت ، گفت :
فرزند من است !
بحيرا گفت : نه ، پدر اين جوان بايد مرده باشد .
گفت : تو از كجا دانستى ؟ آرى اين جوان فرزند برادر من است .
بحيرا به ابوطالب گفت : گوش كن ! آينده اين جوان بسى درخشان و شگفتآور است . اگر آنچه را كه من ديدهام ، ديگران ببينند و او را بشناسند مىكشند ، او را از دشمنان پنهان كن و نگهدار .
ابوطالب گفت : بگو او كيست ؟
بحيرا گفت : در چشمهاى او علامت چشمهاى يك پيغمبر بزرگ و در ميان كتف او ، نشانهء روشنى در اين باره مىباشد .
داستان نسطوراى راهب
. . . پس از چند سال بار ديگر ، آن حضرت به سمت عامل تجارت ، با مالالتجاره « خديجه كبرى » عازم شام گرديد . خديجه غلام خود « ميسره » را به همراه آن حضرت فرستاد و سفارش كرد كه از وى اطاعت كامل كند . در اين سفر نيز وقتى كه به سرزمين « سوريه » رسيدند ، در نزدكى شهر « بصرى » زير درختى پايين آمدند . در آن نزديكى ، صومعهء راهبى بود به نامه « نسطورا » كه از پيش با ميسره آشنايى داشت . نسطورا از ميسره پرسيد : آنكه زير درخت آرميده ، كيست ؟
ميسره گفت : مردى است از قريش .
راهب گفت : زير اين درخت كسى منزل نكرده و نمىكند مگر پيغمبرى از پيغمبران خدا .
پس از آن گفت : آيا در چشمانش اثر سرخى هست ؟