مىپرستيدند - .
آن حضرت فرمود : مبغوضترين اشياء پيش من اين دو بت مىباشند .
بحيرا گفت : تو را به خداى يگانه سوگند مىدهم كه راست بگويى ؟ فرمود : من هميشه راست مىگويم و هرگز دروغ نگفتهام ، تو سؤال خودت را بكن !
بحيرا گفت : چه چيز را بيشتر دوست دارى ؟
فرمود : تنهايى را !
بحيرا گفت : به چه چيز بيشتر نگاه مىكنى و دوست دارى كه به سوى آن نگاه
كنى ؟
فرمود : آسمان و ستارگانى كه در آن هست .
بحيرا گفت : چه فكر مىكنى ؟ حضرت سكوت كرد ، ولى بحيرا به دقت به پيشانى وى نگاه كرد .
بحيرا گفت : چه هنگام و به چه انديشه مىخوابى ؟
فرمود : هنگامى كه چشم به آسمان دوخته ، ستارگان را مىنگرم و آنها را در دامان خود و خود را بالاى آنها مىيابم !
بحيرا گفت : آيا خواب هم مىبينى ؟
فرمو : آرى ، و هر چه را در خواب بينم ، در بيدارى نيز همان را مىبينم .
بحيرا گفت : مثلًا چه خوابى مىبينى ؟
- سكوت كرد ! بحيرا نيز خاموش شد .
بحيرا پس از اندكى توقف گفت : آيا ممكن است ميان كتف و دو شانهء تو را ببينم ؟
حضرت بىاين كه از جاى خود حركت كند فرمود : بيا و ببين !
بحيرا از جا بر خاسته نزديك آمد و لباس آن حضرت را از روى شانهاش كنار زد و خالى سياه پديدار شد ، آنگاه نگاهى كرد و زير لب خود گفت : همان است .
ابوطالب پرسيد كدام است ؟ چه مىگويى ؟ . . .
تعاليم اسلام ( فارسى ) — صفحة 102
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص١٠٢