مىكند - / همانطورى كه چون عدد 4 را تصور مىكند جفت بودن را از حاقّ ذات وى انتزاع مىكند و خلاف آن را محال مىداند - / و ممتنعالوجود ماهيتى است كه اگر عقل آن را تصور كند معدوميت را از حاقّ ذات وى انتزاع مىكند . پس واجبالوجود ذاتى است كه از ناحيهء غير و معلول غير نيست و عقل از حاقّ ذات وى موجوديت را انتزاع مىكند و ممتنعالوجود ذاتى است كه به خودى خود و قطع نظر از علت خارجى معدوم است و عقل از حاقّ ذات وى معدوميت را انتزاع مىكند و ممكنالوجود ذاتى است كه از ناحيهء غير و معلول غير است و به طورى است كه عقل از ذات وى با قطع نظر از شىء خارجى نه موجوديت را انتزاع مىكند و نه معدوميت را .
ولى بعداً كه فلاسفه در الهيات غور بيشترى كردند و روى براهين مخصوصى خواص واجب را به دست آوردند ثابت كردند كه اگر واجبالوجودى داشته باشيم ممكن نيست كه آن واجبالوجود مانند ساير اشياء مركب باشد از ماهيتى و وجودى بلكه واجبالوجود بايد وجود محض و هويّت صرف باشد و از اين رو تعريف واجبالوجود به « ماهيتى كه موجوديّت از حاقّ ذاتش انتزاع مىشود » نيز صحيح نيست بلكه تعريف صحيح واجبالوجود اين است : « حقيقتى كه وجود صرف است و قائم به ذات خويش مىباشد » .
مطابق نظريهء اين عده از فلاسفه اساس دو نظريهء بالا در مقام بيان منشأ ضرورت و امكان و امتناع كه هر يك از اين سه را خاصيت ماهيتى از ماهيات مىدانستند غلط است ، زيرا چنان كه ديديم وجوب ذاتى نمىتواند خاصيت ماهيتى از ماهيات باشد بلكه اگر وجوب ذاتى داشته باشيم يعنى اگر واجبالوجود بالذاتى داشته باشيم كه « وجوب » خاصيت ذاتى اوست ، او بايد وجود محض و هويّت صرف ( بلاماهيت ) بوده باشد .
خوانندهء محترم توجه دارد كه فعلًا در مقام بيان نظريههاى فلاسفه دربارهء منشأ ضرورت و ا مكان هستيم و اين مطلب را مانند يك عده مطالب ديگر مقدمهء اثبات « اصل ضرورت نظام موجودات » قرار دادهايم و فعلًا نظرى به اثبات ذات واجبالوجود و اين كه به چه دليل واجبالوجودى داريم ، و آيا واجبالوجود وجود صرف است و ماهيت ندارد يا اين طور نيست ، و خواص واجبالوجود به چه چيزهايى بايد بوده باشد ، نداريم . از لحاظ فلسفى
تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى ) — صفحة 93
مساهمون: محمد باقر شريعتى سبزوارى
ص٩٣