به صورت قطعى و خلافناپذير تلقى كند و الّا هيچ فرقى بين « قانون علمى » و « فرض احتمالى » نخواهد بود . پس بيان اين كه اين ضرورت و وجوب از كجا ناشى شده تنها با طرز تحقيق فلسفى ميسر است .
منشأ ضرورت و امكان
در اين جا ما عقايد ديگرى كه در اين زمينه ابراز شده بيان مىكنيم و از قديمترين زمانها شروع مىكنيم تا ضمناً سير تحولى اين مسئله را نيز فىالجمله بيان كرده باشيم و نظريهء خود را بعداً تحت عنوان « اصالت وجود ، و ضرورت و امكان » بيان خواهيم كرد .
آنچه از زمانهاى بسيار قديم در اين زمينه رسيده است اين است كه هر يك از ضرورت و امكان و امتناع ، و خاصيت مخصوص برخى از ماهيات و ذوات هستند يعنى ماهيات بالذات مختلفند و خاصيت بعضى از آنها ضرورت وجود و خاصيت بعضى امكان وجود و خاصيت بعضى امتناع وجود است و لهذا ماهيات از اين لحاظ بر سه قسماند :
واجبالوجود ، ممكنالوجود ، ممتنعالوجود .
اين دسته واجب و ممكن و ممتنع را اين طور تعريف كردهاند : « واجب آن است كه ذات و ماهيتش مقتضى وجودش است و ممتنع آن است كه ذات و ماهيتش مقتضى عدمش مىباشد و ممكن آن است كه ذات و ماهيتش نسبت به وجود و عدم لااقتضاست » .
بعداً فلاسفه اندكى دقيق شدند و اين بيان را خيلى ناقص بلكه كودكانه ديدند و گفتند ذاتى كه خودش مقتضى وجود يا مقتضى عدم خويش باشد معنا ندارد و چگونه ممكن است كه يك چيز خودش وجوددهنده يا معدومكنندهء خودش باشد و گفتند اگر واجبالوجودى داشته باشيم به اين معناست كه ذاتى است كه وجودش از ناحيهء علت خارجى به وى نرسيده و اگر ممتنعالوجودى داشته باشيم به اين معناست كه عدمش معلول علت خارجى نيست ، نه اينكه واجبالوجود ذاتى است كه خودش وجوددهندهء خويش است و ممتنعالوجود ذاتى است كه خودش معدوم كنندهء خويش است ؛ آرى ، اينقدر مىتوان گفت كه واجبالوجود ذات و ماهيتى است كه اگر عقل آن را تصور كند موجوديت را از حاقّ ذات آن ماهيت انتزاع