مىشود ) و سپس دربارهء انتزاعى بودن و اعتبارى بودن وجود بحث شده بدون آنكه ملازمهء اعتباريت وجود با اصالت ماهيت و ملازمهء اصالت وجود با اعتباريت ماهيت مورد توجه واقع شده باشد ( همان طورى كه از بحثهاى شيخ اشراق استفاده مىشود ) ، بعداً در دورهء محقق داماد رسماً از « اصالت ماهيت و اصالت وجود » بحث شده و به وسيلهء صدرالمتألهين « اصالت وجود » به صورت قطعى درآمده است .
صدرالمتألهين سخت اظهار تعجب مىكند از اينكه شيخ اشراق از يك طرف قائل به اصالت ماهيت و اعتباريت وجود مىشود و از طرف ديگر تحت عنوان « نور » اظهاراتى مىكند كه هيچگونه با اصالت ماهيت سازگار نيست بلكه آنچه را او تحت عنوان « نور » براى حقيقت نور بيان مىكند همان است كه يك فيلسوف اصالت وجودى براى حقيقت وجود مىتواند بگويد .
ولى حقيقت اين است كه توجه به كيفيت تحول و تكامل مسائل وجود و اينكه مفهوم شيخ اشراق از انتزاعى بودن وجود با آنچه بعداً از اصالت ماهيت قصد كرده و مىكنند فرق مىكند و همچنين آنچه شيخ اشراق يا پيشينيان نسبت به « نور » اظهار داشتهاند با آنچه يك فيلسوف اصالت وجودى كه ماهيات را اعتبارات ذهن مىداند از « حقيقت وجود » قصد مىكند فرق مىكند ، اين تعجب خود به خود رفع مىشود .
به طور قطع مسئلهء « اصالت وجود و اصالت ماهيت » به اين صورتى كه امروز مورد مطالعهء حكماست در سابق مطرح نبوده . اگر ما از انتسابات سربستهاى كه متأخرين دادهاند صرف نظر كنيم و آنها را حمل به عدم توجه به تاريخ تحول علوم بكنيم و شخصاً به متون كتب فلاسفه مراجعه كنيم و دوره به دوره مسائل مورد نظر را مقايسه كنيم حقيقت بالا روشن مىشود .
متأخرين حكما سربسته « اصالت وجود » را به مشّائين نسبت مىدهند . اگر مشّائين از قديم چنين عقيدهاى داشتهاند مىبايست ابن سينا كه « رئيس المشّائين » لقب يافته صريحاً اين عقيده را قبول يا لااقل نقل كرده باشد و حال آنكه هر كسى در اين باب يك نوع عقيده براى ابنسينا قائل است . صاحب مواقف در مسئلهء « زيادت وجود بر ماهيت » كه موضوع انتزاعى بودن وجود را بيان مىكند مىگويد :
تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى ) — صفحة 79
مساهمون: محمد باقر شريعتى سبزوارى
ص٧٩