مطرح مىشود ، ليكن اصل وجود واقعيتها و امكان شناخت راستين در اينجا مطرح گرديده است ؛ به عبارت روشنتر در اين بخش ، به امكان شناخت واقعيتهاى مستقل از ذهن توجه شده است ، چه اگر واقعيتى در كار نباشد و يا شناخت جهان خارجى براى انسان امكانپذير نگردد ، در هر دو صورت ، فلسفه و علوم بدون موضوع خواهند بود و براى مطلق علم و ادراك ، ارزش و اعتبارى باقى نخواهد ماند .
علّامه ، نخست به اصل « وجود واقعيت » به عنوان يك اصل بديهى اشاره كرده و سپس امكان علم و معرفت حقيقى به اشيا را گوشزد كرده است .
در اين گفتار از دو جريان متضاد فكرى و فلسفى سخن به ميان آمده است : گروهى معتقدند ما جهان را نمىتوانيم بشناسيم ، و جهان خواب و خيالى بيش نيست ؛ تصورات علمى ما نمىتواند واقعيات خارجى را - آنگونه كه هست - منعكس كند . معيار ، معرفت انسان است و بس . هر كس مطابق ساختار مغزى و ذهنى خويش جهان را مىشناسد . اين گروه با اختلاف مشربهايى كه دارند ، اصالت را به تصورات ذهنى دادهاند ، از اين رو آنان را سوفيسم « 1 » يا ايدئاليسم « 2 » مىنامند .
گروه ديگر معتقدند كه جهان خارج ، مستقل از ذهن ما وجود دارد و قابل شناخت نيز هست كه آنها را فيلسوف يا رئاليسم مىنامند .
اكنون به متن پرداخته و عنوان علّامه را به گونهء ديگرى تشريح و تفسير مىكنيم :
فلسفه و سفسطه ( رئاليسم و ايدئاليسم ) .
از دير زمان دو جريان فكرى متضاد به شكلهاى گوناگون در مقابل هم قرار داشتهاند و به مبارزات فلسفى و اعتقادى پرداختهاند . اين دو جريان ، يكى مكتب « رئاليسم » و ديگرى « ايدئاليسم » است كه در قديم فلسفه و سفسطه نام داشت .
در قرن اخير ، طرفداران فلسفهء مادى ، واژهء « ايدئاليسم » را از مفهوم اصلى خارج كردند و در يك مفهوم خود ساخته و جديدى به كار گرفتند . آنگاه اين كلمه را حربه و دستآويزى قرار دادند تا همهء فلسفهها و فيلسوفان را از صحنهء معارف بشرى بيرون كنند و به ايدئاليستى
هامش
( 1 ). 1 . Sophisme( 2 ). 2 . Idealisme