امكان شناخت و جايگاه آن در فلسفه
علّامه طباطبائى در اين مقاله تحت عنوان « فلسفه و سفسطه » يا « رئاليسم و ايدئاليسم » ، راه فلسفه را از سفسطه جداكرده است و معرفت و شناخت را يك امر بديهى و روشن تلقى مىكند . به همين منظور ، كليهء دلايل سوفسطاييان را ، كه مبتنى بر نفى شناخت حقيقى است ، ابطال ساخته و اصل « وجود واقعيت » را يك امر انكار ناپذير و فطرى قلمداد كرده است .
پيش از تعيين جايگاه اصلى علم و ادراك در فلسفه ، تذكر اين نكته ضرورت دارد كه مسائل فلسفى به جهت پيچيدگى خاصى كه دارند ، لازم است به گونهاى منظم و سيستماتيك مطرح گردند بهطورى كه هر يك ديگرى را تداعى كند و رابطهء منطقى بين مسائل فلسفه بر قرار گردد . ارتباط معقول بين مسائل عقلى در حل مشكلات فلسفى نيز نقش به سزايى دارد .
بهترين راه كشف ، ترتيب منطقى و ايجاد تسلسل ذهنى ، از تعريف فلسفه آغاز مىگردد . در تعريف فلسفه گفتيم كه ، « فلسفه مجموعه مسائلى است كه دربارهء مطلق وجود و عوارض و احكام كلى موجود ، از آن جهت كه وجود است ، بحث مىكند بدون توجه به خصوصيات آن » ؛ مثلًا فلسفه دربارهء گياه از نظر وجودى آن به بحث و تحليل مىپردازد نه از نظر گياه بودن ، زيرا بررسى خصوصيات گياهى به عهدهء علم گياهشناسى است نه فلسفه . بنابراين اولين مسئله در فلسفه پس از مبادى تصوريه و تصديقيه ، « 1 » بحث وجود واقعيتها است ؛ ولى قبل از هستىشناسى بايد اصل علم و معرفت و امكان حصول شناخت روشن گردد .
پوشيده نماند كه علم از شاخههاى بحث وجود است و فلاسفه در بحث « وجود ذهنى » علم و ادراك را مطرح مىكنند . البته علم و ادراك متضمن مباحث بسيارى است كه در مقالهء سوم
هامش
( 1 ) . مبادى تصديقيه ، مانند امتناع اجتماع و ارتفاع نقيضين