حقايق هستند . افلاطون آن حقايق را « ايده » مىنامد كه به كلمهء « مثال » ترجمه شده است و مجموع آن حقايق نام « مُثُل افلاطونى » به خود گرفته است . بوعلى سخت با اين نظريه مخالف است و شيخ اشراق عميقاً طرفدار آن است .
يكى از طرفداران نظريهء « مُثُل » ميرداماد است و ديگرى صدرالمتألهين . البته تعبيرات اين دو حكيم از « مُثُل » خصوصاً ميرداماد با تعبير افلاطون و حتى شيخ اشراق نيز متفاوت است و يكى هم ميرفندرسكى است كه قصيدهء معروفى دارد .
ب ) نظريهء آفرينش روح قبل از ابدان :
افلاطون معتقد است كه روحها قبل از تعلق به بدن در عالمى برتر و بالاتر - كه همان عالم مُثُل است - مخلوق و موجود بوده و پس از خلق بدن ، روح به كالبد تعلق پيدا كرده است .
ج ) نظريهء سوم :
اين نظريه مبتنى بر دو نظريهء فوق است و آن اين است : علم ، تذكر و يادآورى است نه يادگيرى واقعى ، زيرا ما همه چيز را قبلًا در جهان ارواح مىدانستيم و به دنيا كه آمديم فراموش كرديم .
ارسطو با هر سه نظريه مخالف است ؛ اولًا ، عالم مثال را بىاساس مىداند ، ثانياً ، مىگويد :
روح به همراه بدن خلق شده است و ثالثاً ، معتقد است علم ، يادگيرى است نه يادآورى .
افلاطون و مثل
مثال يك شىء ممكن است « مثال كلى » نوع آن شىء باشد ؛ مثلًا انسان مثال على ، فريدون حسن است ، و نيز ممكن است مثال يك شىء ، عبارت از قانون و يا قوانينى باشد كه بر شىء مزبور حاكم است ، در اين صورت مثال على يا حسن عبارت است از : خلاصه و مجموعهء « قوانين طبيعى » كه حاكم بر او هستند ، و ممكن است غايت يا مطلوبى باشد كه يك موجود يا نوع و طبقهء او در پيشرفت و توسعهء خويش به سوى آن متوجه است . . . احتمال قوى مىرود كه مقصود افلاطون از « مثال » در آن واحد ، تمام اين سه معنا باشد ؛ يعنى كلى و قانون و غايت مطلوب . در پشت سر حوادث ظاهرى وجزئياتى كه حواس ما با آن مواجه است كليات و قوانين منظم و متوجه به غايات وجود دارد كه به حواس درك نمىشود ؛ ولى عقل و انديشهء ما به آن اذعان دارد . اين كليات و قوانين و غايات مطلوبه ، از اشياى جزئى محسوس ، جاويدانتر و به همين علت حقيقتىتر است . اشياى محسوس و جزئى ، وسيلهء درك و استنتاجِ آن كليات و