بيان كردهاند و بين خودشان و ساير نسبيون فرقى قائلند و روى همان فرق است كه آنها را شكاك و خود را جزمى معرفى مىكنند . « 1 »
8 . آيا بين رولاتيويسم وماترياليسم ديالكتيك ازلحاظ ارزش معلومات فرق است يا نه ؟
قبلًا اشاره كرديم كه طرفداران ماترياليسم ديالكتيك بين نظريهء خو د در باب ارزش معلومات و نظريهء نسبيون فرق مىگذارند ، زيرا آنها حقايق نسبى را داراى خاصيت تحول و تكامل مىدانند ؛ اما ساير نسبيون ( به حسب ادعاى ماديين ) اين عقيده را ندارند و از همين لحاظ است كه مسلك خود را مسلك جزم ( دگماتيسم ) و مسلك آنها را مسلك شك ( سپتى سيسم ) معرفى مىكنند . حالا بايد ببينيم آيا واقعاً اين مقدار فرق موجب مىشود كه ارزش معلومات در نظر اين دو دسته فرق كند ؟ نسبيون ، شكاك و ماديين ، يقينى و جزمى باشند يانه ؟
دكتر ارانى در جزوهء ماترياليسم ديالكتيك صفحهء 39 مىگويد : « از توليد يك اشتباه جلوگيرى مىكنيم ، ممكن است از استعمال مفهوم نسبى راجع به حقيقت ، ما را جزء نسبيون - كه در جدول جزء آگنوستىسيستها « 2 » ( لاادريون ) ذكر شده - تصور كنند ؛ ولى اين دو موضوع را بايد كاملًا جدا كرد . به عقيدهء ما درجهء هر حقيقت ، هر ايدئولوژى علمى ، مشروط به زمان است و آن چه بلا شرط است اين كه هر تاريخ ، هر ايدئولوژى علمى با يك واقعيت ، يعنى با طبيعت مطلق نظير مىباشد . « 3 » از يك طرف اين حقيقت نسبى كه ما مىگوييم غير مشخص است و به واسطهء
هامش
( 1 ) . ما بعداً در همين مقاله دربارهء شكاك و ياجزمى بودن منطقى ديالكتيك گفتگو خواهيم كرد و اثبات خواهيم نمود ماترياليسم ديالكتيك نيز با آن كه از شكاك بودن احتزار دارد ، از روش يقين خارج شده و از شكاكان پيروى نموده است ( م )
( 2 ) . « آگنوستى سيست » از لحاظ ريشهء لغت ، يعنىAgnostisiste« آگنوستى سيسم » متهم مىكردند و به مفهوم « لاادرى » مىآوردند . لا ادرى گو ( « نمىدانم » گو ) ؛ ولى اينها فلسفهء كانت را با نام
( 3 ) . يعنى زمان در هويت و در حقيقى كردن يك ايدئولوژى دخيل است . در مورد زمان خودش حقيقت است و از يك واقعيتخارجى حكايت مىكند و بالأخره ايدئولوژى با تمام فراز و فرود با طبيعت در گذشته و حال و آينده نظير و همانند است ؛ ولى چون در اين زمان است با طبيعت اين زمان نظير است و بهطور كلى همان مىشود كه ايدئولوژى علمى با مطلق طبيعت نظير است . ممكن است اشكال شود شما كه مطلق را قبول نداريد اين اشكال به اين صورت وارد نيست ، چون مطلق طبيعت ، يعنى ايدئولوژى ، بالأخره بامقاطع طبيعت متغير است و اگر طبيعت را مقطع مقطع در نظر بگيريم در كل كه با طبيعت است ، طبيعتهاى مقيد به زمانهاى گوناگون ، كه اگر قيد زمان برداشته شود ، طبيعت مطلق مىشود . و در كل مشخص مىشود كه ايدئولوژى ، هم آهنگ با كل طبيعت پيش مىرود ؛ اگر زمان را برداريم ايدئولوژى منتفى مىشود . زمان به عنوان يك واقعيت نه يك امر اعتبارى و موهوم - در ايدئولوژى دخيل است . طبيعت كه تكامل پيدا مىكند ، ايدئولوژى هم تكامل مىيابد