همين غير مشخص بودن است كه علم بشر جامد و راكد نمانده ، تكامل پيدا كرده است ؛ ولى از طرف ديگر در عين حال به اندازهء كافى مشخص است كه فكر منطقى را از انكار وجود حقيقت و واقعيت ، يعنى از تبعيت ايدئاليسم و آگنوستى سيسم امثال كانت و هيوم خلاص نمايد . « 1 » اين اختلاف بين « ماترياليسم ديالكتيك » و عقيدهء « نسبى فلسفى » را بايد در نظر داشت ، همانطور كه هگل گفته است : ديالكتيك شامل يك جزء عقايد نسبى ، و نفى و شك را دارا است ؛ ولى منحصر به اين افكار نيست ؛ يعنى نسبى بودن حقيقت را قبول مىكند ؛ ولى در ضمن نشان مىدهد كه اين نسبى بودن ، تاريخى ، يعنى مطابق توالى زمان است و هر قدر زمان پيش مىرود اجزاى بيشترى از روابط واقعيت خارجى ، جزء حقيقت نسبى مىشود و حال آن كه مكتبهاى نسبى و شكاكين اين عقيده را ندارند . »
ما سابقاً مسئلهء تكامل حقيقت را بيان كرديم و روشن كرديم كه تكامل حقيقت به معنايى كه منظور ماديين است ، ( حقيقت متغير و غير مشخص ) موهوم محض است و به معنايى كه صحيح است ( توسعهء تدريجى معلومات ، تبديل فرضيهها در علوم طبيعى ) ربطى به مدعاى ماديين ندارد . اكنون اضافه مىكنيم فرضاً كه ما حقايق را متغير و متكامل بدانيم اشكال شكاك بودن باقى است ، زيرا طبق عقيدهء ماديين اين حقيقت متحول و متكامل در همهء مراحل ، نسبى است نه مطلق و اين مراحل هم تا بىنهايت ( به اعتراف خودشان ) ادامه دارد . پس در جميع مراحل هر حقيقتى را كه در نظر بگيريم آنطور است كه مقتضاى خاص ذهن بشر است نه آنطور كه واقع و نفس الامر است ؛ يعنى واقعاً حقيقت نيست . و اين عين همان است كه نسبيون و ساير شكاكان مىگويند ، زيرا ماديين شناخت يك شىء را منوط به شناخت روابط آن شىء مىدانند و چون يك شىء روابط بىنهايتى با اشياى ديگر و هر كدام از آن اشيا با اشياى ديگر دارند ، بنابراين عملًا شناخت يك شىء ممكن نمىباشد و اين همان نظريهء ايدئاليستها در رد
هامش
( 1 ) . چون اگر بگويند : حقيقت نامشخص است ؛ يعنى بيرون نما نيست و با واقع منطبق نمىباشد ، آنگاه مكتب آنها به مكتبايدئاليسم مىانجامد . بنابراين در عين حال كه حقيقت نسبى ، مشخص است نسبت به آينده ، نامشخص است ؛ مثل يك فرضيهء علمى كه سرنوشت نامشخص دارد . واحدهاى فكرى در فرضيه ، تكامل عرضى مىيابد . مسئلهء ابطال قضيه را ماديون نمىپذيرند ، در ديدگاه آنان تكامل ، عبارت است از : آن كه خود آن واحد فكرى تكامل پيدا كند . وقتى فرضيهها باطل مىشود ، بالطبع فرضيهء جديدى جايگزين خواهد شد و اين به معناى تكامل نيست ؛ مثلًا نمىتوان گفت : « هيئت قديم تكامل پيدا كرد . »
اگر منظور ماديون اين است كه اين فرضيههاى باطل به تدريج انسان را به حقيقت مىرساند ، اين تكامل نيست . از راه تجزيه و تركيب و نفى و اثبات فرضيهها ، راه علمى را پيدا مىكنيم . ابطال با تكامل فرق دارد و آنكه را به عنوان زمينه ساز تكامل دانشمندان است ، مىتوان پذيرفت