متساوى بود ، يعنى يا به همه چيز منطبق مىشد يا به هيچ چيز منطبق نمىشد . با اين كه ما مفهوم انسان را مثلًا پيوسته به جزئيات خودش تطبيق نموده و به غير جزئيات خودش قابل انطباق نمىدانيم ، پس ناچار يك نوع رابطهاى ميان تصوّر انسان كلى و تصور جزئيات انسان موجود بوده و نسبت ميانشان ثابت و غيرقابل تغيير مىباشد .
و همين بيان را مىتوان ميان صورت خيالى و صورت محسوس جارى ساخت ، زيرا اگر چنانچه يك نوع يگانگى و رابطهاى ميان صورت خيالى كه بدون توسيط حواس تصور مىكنيم و ميان صورت محسوس همان تصور خيالى موجود نبود ، مىبايست هر صورت خيالى به هر صورت حسى منطبق شود ( هر چه باشد ) و يا به هيچ چيز منطبق نشود ، با اين كه صورت خيالى فردى را كه تصور مىكنيم تنها به صورت محسوس همان فرد منطبق بوده و جزء آن ، با چيز ديگر هرگز تطابق ندارد .
پس يك نوع رابطه حقيقى ميان « صورت محسوس و صورت متخيل » و ميان « صورت متخيل و مفهوم كلى » و ميان « صورت محسوس و مفهوم كلى » موجود مىباشد .
و اگر چنانچه ما مىتوانستيم مفهوم كلى را بىسابقه صورت محسوس درست كنيم ، در ساختن آن يا منشأيت آثار را ملاحظه مىكرديم يا نه ، يعنى در تصور انسان كلى يك فرد خارجى منشأ آثار را در نظر گرفته و مفهوم كلى بىآثار او را درست مىكرديم يا نه ، در صورت اولى بايد حقيقت منشأ آثار را قبلًا يافته باشيم و آن صورت محسوس است و در صورت دوم يك واقعيتى از واقعيتهاى خارجى درست كردهايم نه يك مفهوم ذهنى ، زيرا وجودش قياسى نيست و خود به خود منشأ آثار مىباشد ، پس مفهومنيست .
آرى نظر به ذاتش كه معلوم ماست علم حضورى خواهد بود نه علم حصولى و سخن ما در علم حصولى است - مرحله مفهوم ذهنى - نه علم حضورى - مرحله وجود خارجى - و همين بيان در صورت خيالى نيز مانند مفهوم كلى ، جارى مىباشد .
اصول فلسفه رئاليسم ( فارسى ) — صفحة 65
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٦٥