نظر به بيان گذشته هر حادثه و پديدهاى در جهان كه انگشت به رويش بگذاريم بايد گفت موجودى است كه وجودش با خصوصيات و شرايطى كه دارد ضرورى « جبرى » است و در نتيجهء دست به دست دادن يك سلسله پديدههاى ديگر « علت » پيدا شده و اگر علت آن موجود نمىشد ، خودش نيز موجود نمىشد و به عبارت ديگر بايد گفت : « وجود علت ، علت وجود معلول است ؛ عدم علت ، علت عدم معلول است » . ( اگر چه اين سخن « عدم علت ، علت عدم معلول است » خالى از يك نحو مجاز نيست ، زيرا چنان كه در مقاله 7 گفته شد ، عدم يك معنايى است كه ساخته ذهن بوده و واقعيتى نسبى دارد ، ولى با فرض واقعيت براى آن حكمش همان است و بس ) و از همينجا نتيجه گرفته مىشود كه : « شيئى در هر حال علت مىخواهد » . - و البته لفظ شيئى كه در اين نتيجه گفته مىشود معرف حال تساوى شيئى است نسبت به وجود و عدم - پس اگر به خود شيئى نگاه نموده نظرى به وجود و عدمش نداشته باشيم ، در ميان دو طرف متقابل وجود و عدم واقع خواهد بود و علت است كه يكى از دو طرف وجود و عدم را رجحان و مزيت مىدهد و از همين جهت به علت ، نام مرجع نيز مىدهيم . از اين جا بايد نتيجه گرفت كه :
1 - وجود شيئى با علت خود يك رابطه و نسبت وجودى دارد كه با هيچ چيز جز او ندارد .
2 - علتى كه نسبت آن به دو چيز مساوى بوده باشد هرگز نمىشود يكى از آن دوتا را تخصيص به وجود دهد و نيز يكى از آن دو تا نمىشود به وجود اختصاص يابد . و از همينجا دو قاعده معروف زنده مىشوند : يكى اين كه « ترجيح بلامرجح » محال است ديگر اين كه « ترجّح بلامرجح » محال است .
3 - از نتيجه دوم به دست مىآيد كه اختيار به معنايى كه انسان به نظر ساده و سطحى مىپذيرد ، تحقق ندارد . انسان به نظر سطحى تصور مىكند كه گاهى كه با چند كار مساوى روبه رو است ، مىتواند خود به خود يكى از آنها را انتخاب نموده و انجام
اصول فلسفه رئاليسم ( فارسى ) — صفحة 193
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص١٩٣