ميان نمىرود و يا هر حادثه كه با شرايط زمانى و مكانى معينى پيدا شده حتى پس از اختلال شرايط نيز موجود است ، چنين كسى بايد باور كند كه همه چيز همه چيز است ! و فلسفه با چنين متفكرى سخنى نداشته او را پايينتر از سوفسطى حقيقى مىشمارد ، زيرا سوفسطى ميان انديشهها لااقل تمايز قائل است و اين متفكر ، اين خاصه را نيز ندارد !
چنين كسى اگر آب بخواهد در پاسخ بايد به اسب سوار شد و اگر نان بخواهد در پاسخ بايد بيرون دويد ، زيرا همهچيز با همهچيز مساوى است !
رابعاً : نظر بهبيانى كه در نتيجه سوم گذشت ، مطلق واقعيت هستى هيچ گاه و بههيچ فرض قابل ارتفاع و انعدام نيست ؛ يعنى حقيقت وجود ، ضرورىالوجود است .
البته با تأمل در اين نظريه اين پرسش پيش مىآيد : آيا اين خاصه ، ذاتى وجود از آن خود اوست يا از جاى ديگر به وى مىرسد ؟ بارى در يافتن پاسخ تفصيلى اين پرسش ، بايد در انتظار مقاله آينده بود .
نظريههايى كه در اين مقاله به ثبوت رسيد :
1 - ما واقعيت هستى را به همه اشياء به يك معنا اثبات مىكنيم .
2 - معناى واقعيت غير از مفهوم هر يك از موجودات واقعيت دار مىباشد .
3 - ما از واقعيتهاى خارجى ، دو مفهوم مختلف انتزاع مىكنيم : وجود و مهيّت .
4 - اصالت در خارج از آن هستى بوده و مهيات پندارى و اعتبارى هستند .
5 - ما به حقيقت هستى نمىتوانيم پى ببريم - يعنى با واسطه - .
6 - واقعيت هستى بالذات معلوم است .
7 - وجود ، يك حقيقت تشكيكى است .
8 - خواص ذهنى مهيات در وجود جارى نيست .