بوده و مربوط به كيفيت تركيب سلسله اعصاب يا مغز ما مثلًا مىباشند .
پس مىتوان گفت كه خوبى و بدى كه در يك خاصه طبيعى است ملائمت و موافقت يا عدم ملائمت و موافقت آن با قوه مدركه مىباشد و چون هر فعل اختيارى ما با استعمال نسبت وجوب انجام مىگيرد ، پس ما هر فعلى را كه انجام مىدهيم به اعتقاد اين كه به مقتضاى قوه فعاله است انجام مىدهيم ، يعنى فعل خود را پيوسته ملايم و سازگار با قوه فعاله مىدانيم و همچنين ترك را ناسازگار مىدانيم . در مورد فعل ، فعل را خوب مىدانيم و در مورد ترك ، فعل را بد مىدانيم :
از اين بيان نتيجه گرفته مىشود :
خوب و بد « حسن و قبح در افعال » دو صفت اعتبارى مىباشند كه در هر فعل صادر و كار انجام گرفته اعم از فعل انفرادى و اجتماعى معتبرند و پوشيده نماند كه حسن نيز مانند وجوب بر دو قسم است : حسنى كه صفت فعل است فىنفسه و حسنى كه صفت لازم و غير متخلف فعل صادر است چون وجوب عام و بنابر اين ممكن است كه فعلى به حسب طبع بد و قبيح بوده و باز از فاعل صادر شود ولى صدورش ناچار با اعتقاد حسن صورت خواهد گرفت .
3 . انتخاب اخف و اسهل ( سبكتر و آسانتر )
قواى فعاله ما كه كارهاى خود را با فكر انجام مىدهند و يا هر قوه فعاله طبيعى هرگاه با دو فعل مواجه شود كه از جهت « نوع » متشابه ولى از جهت صرف قوه و انرژى مختلف ، يعنى يكى دشوار و پررنج و ديگرى آسان و بىرنج بوده باشد ، ناچار قوه فعاله به سوى كار بىرنج تمايل پيدا كرده و كار پررنج را ترك خواهد گفت و البته علتش اين است كه كار پررنج در عين حال كه مقتضاى قوه فعاله است مقرون به عوائق و موانعى است كه به قوه فعاله سازگار نيستند و گاهى كه قوه فعاله چنين كارى را انجام مىداد ، خود كار را مىخواست و از كشيدن رنج و دفع علائق چاره نداشت پس