نباشد كه موجد قاهر ، او را ايجاد كرده محصّل او باشد همانطور كه وجود مجعول ، چنين اقتضائى دارد در اينصورت متصوّر نيست كه براى وجود ، قصورى و نقصى باشد زيرا همانطور كه سابقا دانستيد كه حقيقت وجود ، بسيط بوده ، حدّى براى آن نيست و براى آن تعيّنى جز محض فعليّت و حصول نيست و گرنه در وجود ، تركيب ( از وجود و عدم ) راه مىيافت و يا براى وجود ماهيّتى غير از سنخ وجود پيدا مىشد ( كه اين هردو محال است ) .
و نيز سابقا گذشت كه وجود ، هنگامى كه معلول باشد مجعول بنفسه بوده ، آنهم به نحو جعل بسيط و ذات وجود به ملاحظهء ذاتش ( يعنى ذاته بذاته ) نيازمند جاعلى شده و وجود به حسب جوهر و ذاتش متعلّق و وابسته به جاعل خويش مىگردد .
پس ثابت و روشن گرديد كه وجود يا حقيقت تامّ داشته ، هويّت آن واجب مىباشد و يا ذات وجود و جوهر آن ، متعلّق به حقيقت تامّ واجب الوجود مىباشد و هركدام از دو قسم بالا باشد ثابت و روشن مىگردد كه وجود واجب الوجود از ماسواى خود از لحاظ هويّت و حقيقت وجود ، بىنياز مىباشد و اين ، همان چيزى است كه ما درصدد اثبات آن بوديم » .
شرح نهاية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 445
مساهمون: الشيخ حسين الحقاني
ص٤٤٥