اين قسم از علم بنام « علم حصولى » ناميده مىشود ( به اين معنا كه ماهيّات اشياء خارجى به عينه بدون وجود خارجى كه عين منشائيّت آثار است در ذهن حضور پيدا مىكنند . )
علم حضورى :
قسم ديگرى از علم ، علم انسان بذات خويش مىباشد ذاتى كه به آن اشاره مىشود و از آن به كلمه « من » تعبير آورده مىشود زيرا هيچ فرد انسانى با نفس خود و از اينطريق بلهو نمىپردازد و از مشاهدهء باطنى ذات خويش غفلت نمىكند گرچه غفلت انسان از بدنش و اجزاء و اعضاء خويش فرض مىگردد .
و اين نكته روشن باشد كه علم انسان به ذات خويش از طريق حضور ماهيّت ذاتش نزد خويش به نحو حضور مفهومى و علم حصولى نيست زيرا مفهوم حاضر در ذهن بهر كيفيّتى كه فرض شود اباء از اين ندارد كه بر كثيرين صادق بيايد ( پس كلّى بوده ، متشخّص نمىباشد ) بلكه تنها با وجود خارجى ، متشخّص مىگردد .
و اين ، همان چيزى است كه انسان از نفس خودش آن را ( در باطن خودش ) مشاهده مىكند و از آن به نام كلمهء « من » تعبير آورده مىشود يعنى يك امر شخصى بوده و به ملاحظهء ذاتش ( بذاته ) قابل شركت بين كثيرين نيست و سابقا محقّق شده كه تشخّص بواسطهء وجود پديد مىآيد . پس علم ما به ذات خودمان تنها با حضور وجود خارجى ذاتمان براى خودمان مىباشد وجود خارجى كه عين وجود شخصى ما بوده آثار خارجيّت بر آن مترتّب مىگردد زيرا اگر فرض كنيم كه حاضر نزد ذوات ما به هنگام علم ما به ذوات خويش ، تنها ماهيّت باشد بدون وجود آنها درحاليكه مىدانيم براى وجود ما ، ماهيّتى است قائم به وجود ، در اينصورت لازم مىآيد كه براى وجود واحد ، دو ماهيّت موجود باشد كه هردو قائم به وجود واحد مىباشند ( يك وجود براى ماهيّت به هنگام علم به ذات ماهيّت و وجود ديگر نيز براى همان ماهيّت در خارج ) و اين همان اجتماع مثلين محال مىباشد .
پس نتيجه اين شد كه علم ما به ذوات خودمان همان حضور ذواتمان نزد خودمان و عدم غيبت اين ذوات از ما در ظرف وجود خارجىشان مىباشد نه اينكه تنها ماهيّت آنها در