و غايتى انجام مىگيرد و اين ، كمال دوّمى است كه غايت حركت ناميده مىشود و متحرّك با تحقّق اين غايت به تكامل ميرسد ) .
نسبت غايت به حركت ، مثل نسبت تمام به نقص است و هيچ حركتى ، خالى از غايت نيست و گرنه حركت منقلب به سكون مىگردد .
از آنجا كه بين غايت و حركت ، رابطه و نسبت ثابتى است ازاينرو بين آن دو نوعى از اتّحاد وجود دارد « 1 » كه بواسطهء اين اتّحاد ، غايت با محرّك ارتباط پيدا مىكند و نوع اين ارتباط مثل اتّحاد بين غايت و حركت است همچنانكه غايت با متحرّك ، بينشان نسبت و ارتباط ثابتى وجود دارد مثل ارتباطى كه بين غايت و حركت بود .
( از آنجا محرّك و متحرّك مشتمل بر حركت است پس رابطهء موجود بين غايت و حركت و بين غايت و متحرّك و بين غايت و محرّك نيز جريان دارد پس محرّك در ايجاد حركت همان غايتى را تعقيب مىكند كه حركت بالقوّهء آن را دارد و نيز متحرّك به هنگام حركت همان غايتى را دنبال مىكند كه حركت بالقوّه آن را دارد زيرا بين غايت و حركت يك نوع اتّحادى وجود دارد و از طرفى نيز بين متحرّك و محرّك با حركت يك نوع اتّحاد بينشان موجود است و در نتيجه همان اتّحاد و نسبت موجود بين غايت و حركت بعينه بين غايت و محرّك و بين غايت و متحرّك نيز جريان پيدا مىكند )
انواع محرّك و احكام آنها :
اگر محرّك ، طبيعت ( جسم يعنى صورت نوعى كه داراى علم و اراده نيست ) باشد و طبيعت ، جسم را نبوعى از حركات عرضى مانند حركت وضعى و كيفى و كمّى و مكانى ( اينى ) به حركت درآورد درحاليكه اين طبيعت بواسطهء اين حركات در مقام استكمال جسم بوده باشد اين همان غايت تمامى است كه ( جسم ) متحرّك با حركت خويش بسوى آن متوجّه مىشود و طبيعت محرّك با تحريك خويش ، آن غايت را طلب مىكند و اگر آن غايت نبود ، از محرّكى
هامش
( 1 ) - مرحله دوّ فصل اوّل .