تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح نهاية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 534

مساهمون:

ص٥٣٤
است بگوئيم يك انسان و يك حيوان راه مىرود يعنى نوع و جنس مثل خود فرد ، موضوع يك صفتى مىتواند واقع شود ) . فقدان بينائى ، در عقرب چنان كه گفته شده ، از قبيل « عدم ملكه » است زيرا جنس آن كه عبارت از حيوان است از شأن آن ، اينكه بينا و بصير باشد گرچه طبيعت نوعى عقرب ، متّصف به بينا بودن ، نيست . و هم‌چنين مو در نياوردن انسان ( مرودة و عدم التحاء ) قبل از اوان بلوغ ، از قبيل « عدم ملكه » است . زيرا شأن طبيعت نوعى انسان ، اين است كه مو ، داشته باشد گرچه صنف غير بالغ از انسان به آن ، متّصف نيست . به ملاحظه اين استعمال ، و اطلاق كه در بالا گفتيم ، تقابل « عدم و ملكه » ، « تقابل حقيقى » نيز ، ناميده مىشود . و چه بسا ، اين تقابل ، مقيّد بوقت شده است به اينكه شرط شده باشد كه عدم ، در وقت ملكه و به هنگام آن ، باشد ، اين تقابل را در اين صورت ، « تقابل مشهورى » مىنامند . با توجّه به قول بالا ، مو در نياوردن انسان قبل از اوان بلوغ از قبيل « عدم ملكه » نيست و هم‌چنين ، فاقد شدن عقرب بينائى را ، « عمى » ناميده نمىشود . تقابل مشهورى در حقيقت ، به مثابهء يك نوع اصطلاح جديدى است كه در اين باب گفته شده است . پس به ملاحظه اصطلاح بالا و افزودن قيد عدم در عدم و ملكه ، خروج مواردى كه موضوع در آنها جنس است يا نوع ، از تحت « تقابل عدم و ملكه » مانعى ندارد و زيان‌بخش نيست در عين حال كه اين موارد در تقابل‌هاى سه‌گانه باقى ( يعنى تناقض - تضايف و تضادّ ) نيز داخل نيست و از طرفى اقسام تقابل نيز منحصر در اين چهار نوع تقابل است .
شرح نهاية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 534 | الشيخ حسين الحقاني