مىباشد ) و جذر داشتن ( يعنى ريشهء دوّم مثل اينكه جذر عدد شانزده ، چهار است ) و غير اينها . . .
برخى از فلاسفه « خلقت » را نيز ملحق به سه قسم مزبور كردهاند و مرادشان از « خلقت » مجموع مركّب از رنگها و شكلها مىباشد .
و اين نظر مردود است به اينكه « خلقت » يعنى مجموع مركّب از رنگها و شكلها براى آنها وحدت حقيقى كه داراى ماهيّت حقيقى باشد نيست بلكه آن ، از قبيل مركّبات اعتبارى است .
و اگر بر فرض ، خلقت ، يك مركّب حقيقى بوده ، داراى ماهيّتى باشد ، واجب و ضرورى است كه هم مندرج شود تحت كيفيّات مبصر ( زيرا رنگ از قبيل كيفيّت مبصر است ) و هم تحت كيفيّات مختصّ به كميّات ( زيرا كه شكل كيفيّت مختص به كميّات مىباشد ) در حالى كه هر دو اينها ، دو جنس متباين مىباشند و اندراج ( يك ماهيّت در دو جنس متباين ) محال مىباشد .
قسم اوّل : [ شكل و زاويه ]
امّا قسم اوّل يعنى شكل ، هيئتى است كه از احاطهء كامل يك حدّ يا حدود ، به كمّ پديد مىآيد مثل شكل دائره كه از احاطهء كامل يك خطّ بر سطح پديد مىآيد و مانند شكل مثلّث ( كه از احاطهء كامل سه خطّ ) و مربّع ( كه از احاطهء كامل چهار خطّ ) و كثير الاضلاع كه چند خط آن را احاطه كرده است و مثل كره كه يك سطح بر آن احاطهء كامل دارد و مخروط و استوانه و مكعّب كه بيش از يك سطح ، آن را احاطه كرده و پوشانده است . ( مخروط را دو سطح و استوانه را سه سطح و مكعب را شش سطح احاطه كرده است ) .
و « شكل » از قبيل كيفيّات مىباشد زيرا تعريف « كيف » بر آن صادق مىآيد ( زيرا شكل عرضى است كه ذاتا نه قبول قسمت مىكند و نه قبول نسبت پس ) شكل عبارت از سطح يا جسم ( و حجم ) و يا حدود احاطه شده به آن و يا مجموع مركّب از اينها ( يعنى سطح و حدودى كه به آن احاطه دارد و يا مجموع مركّب از حجم و حدود آن ) نمىباشد بلكه هيئتى است كه در سطح يا جسمى كه حدود مخصوصى آن را احاطه كرده است پديد مىآيد .