فصل ، نسبت به جنس از قبيل « عرض خاصّ » است و حمل بين جنس و فصل از قبيل حمل شايع ( صناعى ) است ( يعنى به حسب مصداق و تحقّق خارجى ، جنس با فصل و يا فصل با جنس ، متّحد است يكى ، مصداق ديگرى واقع مىشود ، و اما به حسب مفهوم با يكديگر مختلف مىباشد . )
[ 3 . محال بودن زياده از يك جنس در يك ماهيت نوعى و . . . ]
3 - در يك ماهيّت نوعى ، محال و ممتنع است زيادتر از يك جنس واحد ، در مرتبهء واحد ، تحقّق داشته باشد و همچنين در يك ماهيّت نوعى ، محال است بيش از يك فصل ، در مرتبهء واحده ، تحقّق داشته باشد زيرا لازمهء آن ، اين است كه واحد به عينه ، كثير باشد و اين ، ممتنع است .
[ 4 . جنس و مادّه به حسب ذات ، متّحد بوده و به حسب اعتبار عقلى مختلفاند ]
4 - جنس و مادّه به حسب ذات ، متّحد بوده و به حسب اعتبار عقلى مختلفاند پس مادّه ، هنگامى كه « لا به شرط » اعتبار شود جنس ، محسوب مىشود و جنس ، اگر « به شرط لا » مأخوذ شود ، مادّه به شمار مىآيد و همچنين فصل و صورت ، به حسب ذات ، متّحد بوده و به حسب اعتبار عقلى ، مختلفاند پس اگر « به شرط لا » اعتبار شود ، صورت است همانطور اگر « لا به شرط » اعتبار شود « فصل » مىباشد .
اين معنا كه در بالا گفته شد در جواهر مادّى مركّب ، واضح روشن است زيرا مادّه و صورت در اين جواهر در خارج موجودند و از اين دو ، معناى مادّه و صورت ، اخذ مىشود و در ذهن ، به حسب تحليل عقلى ، « مادّه » به صورت جنس و « صورت » به عنوان فصل ملاحظه مىشود .
و امّا اعراض چون در خارج بسيط بوده ، مركّب از « مادّه » و « صورت » نمىباشد پس ما به الاشتراك ( يعنى آنچه سبب اشتراك در اعراض است ) عين ما به الامتياز ( يعنى سبب تميّز برخى از اعراض از برخى ديگر ) است .
لكن عقل ، در ميان اعراض نيز ، مشتركاتى و مختصّاتى مىيابد و « مشتركات را به عنوان « اجناس » ، و مختصّات را به عنوان « فصول » اعتبار مىكند سپس ، عقل ، اين اجناس و فصول را « به شرط لا » ، ملاحظه و آن را به صورت موادّ عقلى ( در اجناس ) و صور عقلى ( در فصول ) درمىآورد .
نظير همين كلام در جواهر مجرّد نيز به عينه ، جارى مىشود .