بدون اينكه محتاج به انضمام شىء به موضوع باشد ) .
آنچه بيان شد قول مشهور بود و سابقا گذشت كه اعرض از مراتب وجود جوهر بشمار مىرود ( زيرا عرض بدون جوهر در خارج تحقّق پيدا مىكند ) .
تميّز ذاتى از غير ذاتى به چيست ؟
تميّز ذاتى از غير ذاتى به وسيلهء خواصّى است كه از لوازم ذاتيّت او بشمار مىآيد و آن خواصّ به قرار زير است :
1 - ثبوت ذاتى بر ذات ضرورى است زيرا ثبوت شىء بر خودش از ضروريّات است .
2 - ذاتى از سبب و علّت بىنياز است پس سببى كه ذات را ايجاد كرده است همان سببى است كه ذاتى را به وجود آورده است زيرا ذاتى عين ذات است ( مثل حيوان و ناطق كه هركدام ، يك امر ذاتى براى انسان به شمار مىرود و قوام انسان به اين دو امر ذاتى است ) .
3 - ذاتى ، تقدّم جوهرى بر ذات دارد چنان كه تفصيل آن به زودى خواهد آمد .
از اينجا ظاهر مىشود كه حملى كه بين ذات و اجزاى ذاتى خود واقع مىشود از قبيل « حمل اوّلى » است ( زيرا گفتيم كه ذاتى عين ذات است پس حمل ذاتى بر ذات به حمل اوّلى است ) و با اين گفته اشكالى كه در تقدّم اجزاء ماهيّت بر خود ماهيّت وجود دارد مندفع مىشود .
بيان اشكال اينكه مجموع اجزاء ، عين كلّ اجزاء است پس تقدّم مجموع اجزاء بر كلّ اجزاء از قبيل تقدّم شىء بر خودش است كه محال مىباشد .
رفع اشكال به اين نحو است كه ذاتى خواه اعمّ باشد مثل جنس و خواه اخصّ مثل فصل ، عين ذات است و حمل بين ذات و ذاتى از قبيل حمل اوّلى است .
و ( سؤالى ) در ذهن پيدا مىشود كه اگر ذاتى عين ذات است پس چرا مثل جنس و فصل را جزء ذات مىنامند ؟ پاسخ اين است كه تسميهء ذاتى بنام جزء ذات از اين جهت است كه ذاتى جزء حدّ ( و تعريف ذات واقع شده است ) .
علاوه بر اين ، اشكال تقدّم اجزاء بر كلّ به اين نحو نيز ، قابل دفع است كه تقدّم براى تمام اجزاء ذات بر كلّ ذات است و بين ايندو تغاير ( اعتبارى ) وجود دارد ( يعنى بين اجزاء ذات و كلّ ذات يك نوع اعتبار تقدّم و تأخّرى از اين جهت فرض مىشود ) .