آوردهاند به اين معنا كه هرچه را كه تو به عنوان « ثانى » « دوّم » براى ذات باريتعالى فرض كنى كه صرف وجود باشد بالضّروره با ذات باريتعالى به شىاى از كمال ، امتياز دارد . ( به قرينهء فرض دوئيّت كه ذات مقدّسش فاقد آن است ) پس ذات باريتعالى ، مركّب از وجود و عدم مىشود و از وجود محض بودن و صرف وجود بودن ، خارج مىگردد و اين خلاف مفروض است .
پس واجب الوجود در ذات بحت و خالص خويش حيثيّتى دارد كه براى آن ثانى ( يعنى دوّمى ) فرض كنى به همان ذات اوّلى بحت و خالص برمىگردد ( يعنى چيز ديگرى جز صرف وجود نخواهد بود ) و اين است مراد فلاسفه : « انّه واحد بلا عدد » « او يگانه است بدون اينكه معدود بوده ، قابل شمارش باشد » .
[ 3 . واجب الوجود بسيط بوده ، جزء عقلى و خارجى ندارد ]
ثالثا : واجب الوجود بسيط بوده ، جزء عقلى و خارجى ندارد و گرنه از صرف وجود بودن خارج مىشود و اين نيز خلاف مفروض است .
[ 4 . مبدا وجود واجب و وجوب آن يكى است ]
رابعا : آنچه وجود واجب از آن انتزاع مىشود به عينه همان چيزى است كه وجوب واجب از آن انتزاع مىگردد ( يعنى مبدائى كه حيثيّت وجود مقدّسش از آن انتزاع مىشود همان مبدائى است كه حيثيّت وجوب از آن انتزاع مىگردد ) .
و لازمهء آن اين است كه هر صفتى از صفات واجب الوجود نيز ( مثل ذات واجب ) واجب بوده ، عين صفت ديگر مىباشد و جميع صفات واجب الوجود نيز عين ذات متعالىاش مىباشد .
[ 5 . وجوب ، از شئون وجود واجب الوجود است ]
خامسا : وجوب مثل وحدت ، از شئون وجود واجبى است و خارج از ذات واجب بالذّات نمىباشد و آن ( در حقيقت تأكّد وجودى است كه مناقض بودن آن با مطلق عدم و طرد آن آشكار است ) پس محال و ممتنع است كه عدم در ذاتى كه صرف وجود است راه پيدا كند .
و وجود امكانى ( يعنى ممكن ) نيز گرچه مناقض با عدم بوده ، آن را طرد مىكند و لكن از آنجا كه وجود امكانى ( اين خاصيّت را دارد كه ) با علّت خويش كه واجب الوجود است در رابطه مىباشد خواه با واسطه ، خواه بىواسطه و از آنجا كه قائم به علّت خويش ( يعنى ذات باريتعالى ) مىباشد بدون اينكه خود ، به هيچ وجه استقلالى داشته باشد از اينرو بنفسه و بملاحظهء ذات خويش محكوم به حكمى نيست مگر به انضمام علّتاش به آن .
پس وجود امكانى ، واجب است به ايجاب علّتاش يعنى واجب الوجود از جهت وجود امكانى ، عدم را نمىپذيرد و عدم را نيز از ممكن با انضمامش به آن طرد مىكند .