باشد و از آن مفاهيم قصد مىكنيم كمالات اوّلى و دوّمى را .
از دخول ماهيّت ذهنى و اندراج آن تحت يك مقوله جز معناى ترتّب آثار خارجيّت از آن اراده نمىكنيم و گرنه اگر مجرّد انطباق مفهوم مقولهاى بر يك شىء كافى در اندراج آن شىء تحت آن مقوله باشد لازم مىآيد كه خود مقوله تحت خودش مندرج باشد زيرا آن را بر خودش حمل مىكنيم پس لازم مىآيد كه خود مقوله فردى از خود مقوله باشد ! ( و اين ، صحيح نيست ) .
اين است معناى آنچه فلاسفه گفتهاند : « انّ الجوهر الذّهنى جوهر بالحمل الاوّلىّ لا بالحمل الشّايع » يعنى « جوهر ذهنى بحمل اوّلى جوهر است نه به حمل شايع ( يعنى جوهر ذهنى مفهوم جوهر را در ذهن دارد و لكن آثار خارجى جوهر را فاقد است ) .
با اين گفتار منافاتى ندارد تقسيم علماء منطق كه افراد را به دو قسم ذهنى و خارجى تقسيم كردهاند ( و موجود در ذهن را بعنوان فرد ، محسوب داشتهاند ) زيرا ( وجه عدم تنافى اين است كه ) اين تقسيم ( و اطلاق فرد بر موجود ذهنى ) از روى مسامحه است و به منظور تسهيل در مقام تعليم ، انجام گرفته است .
اشكالات وجود ذهنى
( از مطالب گذشته همهء اشكالاتى كه بر تصوير وجود ذهنى ذكر شده دفع مىشود ) از جمله ، اين اشكال كه بر وجود ذهنى وارد كردهاند دفع مىشود :
اشكال اوّل :
( اگر وجود ذهنى ثابت باشد لازم مىآيد يك شىء در آن واحد هم جوهر باشد و هم عرض و اين نيز محال است و توضيح آن اينكه ) قائلين به وجود ذهنى معتقدند كه در وجود ذهنى تمام ذاتيّات اشياء محفوظ است حال اگر ما جوهر را تعقّل كنيم اين صورت معقول ، نظر به محفوظ بودن ذاتيّاتش ، جوهر است ( و عرض نيست ) در حالى كه وجود ذهنى جوهر به ملاحظه اينكه قائم به نفس است و قيام به نفس دارد مثل قيام عرض به موضوع خويش