تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح نهاية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 121

مساهمون:

ص١٢١
خارجى نيستند . البتّه در اين ( عدم محاكات ، يكنوع ) خطائى است كه از نفس انسان پديد مىآيد . و لكن اين ، خطاى منظّم نفس بوده ، با اين خطا ، حيات منظّم نفس مختلّ نمىشود همانطور كه اگر فرض شود انسانى كه رنگ سرخ را دائما سبز مىبيند و بر آنچه سبز مىبيند دائما آثار سرخى را مترتّب مىكند .

دلائل وجود ذهنى :

1 - بطور قطع ما اين امور موجود در خارج مثل انسان و اسب را بنحو كلّى و صرافت طبع ( و صرف طبيعت اشياء را بدون اختلاط آنها با اشياء ديگر ) تصوّر مىكنيم و بر آنها حكم به كليّت و صرافت مىكنيم و شكّى نداريم كه متصّور ما يك نوع ثبوتى در ظرف وجدان ما دارد و به آن نيز حكم مىكنيم . پس لابّد اشياء با يك نوع وجود ، موجود هستند . از آنجا كه اين اشياء با اين صفات ( مثل كليّت و صرف طبيعت بدون آثار خارجيت ) در خارج موجود نيستند زيرا اين اشياء در ظرف خارج تنها بر نحو شخصيّت ( مقابل كليّت ) و اختلاط ( مقابل صرافت ) موجود هستند از اينجا مىفهميم كه اين اشياء در ظرف ديگرى غير از خارج وجود دارند كه آثار خارجيّت بر آنها مترتّب نيست و اين نحو وجود را ( وجود ذهنى ) مىناميم . 2 - امور عدمى غير موجود در خارج را ما تصّور مىكنيم مثل « عدم مطلق » و « معدوم مطلق » و « اجتماع نقيضين » و ساير محالات پس لابدّ براى آنها يك نوع ثبوتى وجود دارد زيرا اين امور عدمى به احكام ثبوتى متّصف مىشود مثل تميّز آنها از ديگر اشياء و حضور آنها در ذهن ما بعد از غايب شدن آنها از ذهن ما و غير اينها ( از احكام ثبوتى ) . و چون ثبوت اين امور از قبيل ثبوت خارجى نيست براى اينكه در ظرف خارج معدوم هستند پس لابدّ در ذهن وجود دارند . ما شكّ نداريم كه جميع آنچه را كه ما تعقّل مىكنيم از سنخ واحدى هستند « 1 » پس
هامش
( 1 ) - شرح منظومه ص 23 - اسفار ج 1 ص 275 - تحصيل ص 489 . ( شارح )