چيزى تحقّق ندارد .
از اينجا بروشنى استفاده مىكنيم كه وجود ، مقّوم اين كثرت است به معناى اينكه اين كثرت در وجود است و خارج از وجود نيست و گرنه اين كثرت يا جزء وجود مىشد و بديهى است كه وجود ، جزء ندارد يا حقيقتى خارج از وجود مىشد و ( بديهى است كه ) خارج از وجود ، حقيقتى وجود ندارد . نتيجه اين مىشود كه وجود فى نفسه ( يعنى به ملاحظهء ذاتش ) داراى كثرت است .
حال اين سؤال مطرح مىشود كه آيا در اينجا جهت وحدتى است كه اين كثرت به آن برمىگردد بدون اينكه كثرت با اين برگشت ، خودش باطل و پوچ محسوب شود ؟ پس حقيقت وجود در عين اينكه واحد است كثير و در عين اينكه كثير است واحد نيز مىباشد .
و به تعبير ديگر آيا حقيقت وجود حقيقت قابل تشكيك بوده ، داراى مراتب مختلف است ؟ به طوريكه ما به الامتياز ( يعنى آنچه سبب امتياز برخى از اين مراتب مختلف وجود از برخى ديگر كه همان مقدار هستى ذات هر مرتبه است ) به « ما به الاشتراك » ( اين مراتب كه همان اصل حقيقت وجود كه جهت وحدت و اشتراك مراتب است ) برمىگردد چنان كه اين قول به « پهلويّون » نسبت داده شده است ؟ يا اينكه جهت وحدتى در اين كثرت اصلا وجود ندارد پس ( در اين صورت ) وجودها به تمام ذاتشان نسبت بهم ، حقايق متباينى هستند بطوريكه هر يك از آنها به تمام ذات بسيطش با غير خود متمايز است و تمايزشان به جزء يا امر خارجى نيست چنان كه اين قول به « مشّائين « 1 » » نسبت داده شده است ؟
حقّ در مسأله [ متكّثرها در عين كثرت يك حقيقت واحد نيز مىباشند ]
حقّ اين است كه متكّثرها در عين كثرت يك حقيقت واحد نيز مىباشند زيرا ما از
هامش
( 1 ) - مشّاء نام روشن فكرى در علوم عقلى مقابل اشراق است ، در وجه تسميهء مشّاء گويند چون ارسطو تعليم خود را در ضمن گردش افاضه مىكرد پيروان او را مشّائى گويند و نيز گويند چون آنان براى كشف حقيقت متوسّل به تعقّل مىشدند و فكر را به كار مىانداختند آنان را مشّاء گفتند يعنى مشى فكر مىكردند ( سير حكمت در اروپا ص 22 - لغتنامهء دهخدا مادّهء مشّاء ) ( شارح )