1 - 3 - 3 : اشكال
مىتوان مقدمهء اوّل از برهان فوق ، يعنى ملازمه ، را انكار كرد ، با اين توضيح كه « ممكن بودن صفتى از صفات واجب و واجب شدن آن توسط غير » مستلزم اين است كه صفت واجب واجب بالغير شود ، نه اينكه خود ذات واجب متصف به وجوب غيرى شود . بنابراين ، امكان صفت مستلزم اجتماع وجوب بالذات و وجوب بالغير در امر واحد نيست تا محال باشد .
ممكن است از اشكال فوق اينگونه جواب داده شود كه اگر نسبت صفتى به ذات واجب امكانى بود ، علاوه بر وجوب غيرى صفت ، ذات واجب نير به وجوب غيرى متصف مىشود ، زيرا امرى كه صفت امر ديگر فرض مىشود دو اعتبار دارد : گاهى آن را فى نفسه در نظر مىگيريم ؛ يعنى ، از ارتباط آن با موصوف قطع نظر مىكنيم ، حيثيت صفت بودن آن را لحاظ نمىكنيم ، آن را بما انها صفة اعتبار نمىكنيم ، بلكه به عنوان موجودى از موجودات اعتبار مىكنيم و باوجود و عدم مىسنجيم ، با چنين اعتبارى خود صفت متصف به امكان مىشود ، نه موصوف و طبعا خود صفت توسط علت متصف به وجوب بالغير مىشود ، زيرا در مرحلهء چهارم / فصل دوم / 1 - 5 گفته شد كه همان چيزى متصف به وجوب غيرى مىشود كه متصف به امكان است : ممكن بالذات واجب بالغير است . اما گاهى نظر به ارتباط بين صفت و موصوف است ؛ يعنى ، نسبت موصوف را به صفت ملاحظه مىكنيم ، در اين صورت خود موصوف است كه متصف به امكان مىشود ، اگر نسبت امكانى بود ؛ و متصف به ضرورت مىشود ، اگر نسبت ضرورى بود ؛ مثلا ، اگر خود علم را باوجود و عدم بسنجيم ، مىگوئيم : « علم ممكن است » ولى اگر نسبت انسان را به علم درنظر گيريم و ببينيم اين نسبت امكانى است ، مىگوييم : « انسان نسبت به علم ممكن است » . به تعبيرى كه در مرحلهء دوم / فصل سوم / 1 - 1 گذشت ، در نظر اوّل ، « وجود فى نفسه » صفت مورد توجه است و در نظر دوم « وجود لغيره » آن .
بههرحال ، همانطور كه ممكن بودن علم موجب نياز علم است به علت ، ممكن بودن انسان نسبت به علم نيز موجب اين است كه انسان براى عالم شدن نياز به علت داشته باشد و همچنانكه با تحقق علت خود علم واجب بالغير مىشود ، با تحقق آن انسان نيز نسبت به علم ضرورى بالغير مىشود . نتيجه اينكه اگر نسبت صفتى به موصوف امكانى باشد ، هم صفت ممكن است هم موصوف نسبت به اين صفت ممكن است و با تحقق علت صفت ، هم خود صفت متصف به وجوب بالغير مىشود هم موصوف نسبت به آن صفت ضرورى بالغير