« لا به شرط » اخذ كند . هنگامى كه مفهوم ماهوى اينگونه اعتبار شد ، به آن « ماهيت ، طبيعت ، كلى طبيعى ، ذات ، حقيقت » و بندرت در برخى از تعبيرات « شيئيت ماهوى » مىگويند . پس مفهوم انسان را كه مورد توجه قرار مىدهيم ، اگر توجه به مفهوميت يا خصوصيات ذهنى و مفهومى آن داشته باشيم و به تعبير دقيقتر اگر مفهوميت يا خصوصيات مفهومى و ذهنى آن نيز ملحوظ باشد ، بما هو مفهوم اعتبار شود ، يك مفهوم ( ماهوى ) است و ماهيت و ذات نيست اما اگر خود انسانيت او موردنظر باشد و مفهوميت آن ، ذهنيت آن و خلاصه خصوصيات ديگر آن مورد توجه نباشد و به تعبير حكما « انسان بما هو انسان » اعتبار شود ، ذات و ماهيت است ، به اين اعتبار به آن مىگوئيم : « ذات انسان ، ماهيت انسان ، كلى طبيعى انسان » .
به ماهيت مىتوان به دو نحو مختلف نظر كرد : گاهى نظر به داخل ذات و ماهيت است و گاهى نظر به خارج آن ؛ يعنى ، نظر به حال ماهيت است در واقع و نفس الامر . در نظر اوّل ، ما از هرامرى غير از ماهيت قطع نظر مىكنيم و خود آن را به تنهائى اعتبار مىكنيم و مىخواهيم ببينيم با چنين اعتبارى ماهيت واجد چه چيزهائى است . واضح است كه فقط واجد خود و محتويات خود است ، واجد ذات و ذاتيات خود است ؛ مثلا ، انسان به اين اعتبار جوهر است ، سه بعدى است ، نامى است ، حساس است ، متحرك بالاراده است ، ناطق است و بالاخره انسان است . به اين اعتبار ، انسان نه موجود است نه معدوم ، نه ممكن است نه واجب و نه ممتنع و حتى مفهوم هم نيست ، زيرا مفاهيم وجود ، عدم ، امكان ، وجوب ، امتناع و نيز مفهوم « مفهوم » هيچيك نه عين مفهوم انساناند و نه جزء آن ولى مفاهيم جوهر ، سه بعدى ، نامى ، حساس ، متحرك بالاراده ، ناطق و انسان يا جزء آناند يا عين آن . چنين اعتبارى را « اعتبار ذات ، مقام ذات يا مرتبهء ذات » مىگويند و چيزهائى را كه ماهيت با چنين اعتبارى واجد آنها و متصف به آنهاست « ذاتى » مىگويند .
در نظر دوم ، مقصود اين است كه ببينيم ماهيت در واقع و نفس الامر و در خارج واجد چه چيزهائى است ؛ مثلا ، ماهيت انسان هرچند در مقام ذات ممكن نيست ، در مرتبهء واقع و نفس الامر ممكن است ، گرچه در مرتبهء ذات رنگ ندارد ، شكل ندارد ، وضع ندارد ، مكان ندارد ، در مرتبهء واقع و نفس الامر ، يعنى در خارج ، رنگ دارد ، شكل دارد ، مكان دارد ، وضع دارد :
انسان سفيد است ، انسان راست قامت است ، انسان در زمين است . چنين نظرى را « اعتبار واقع ، مقام واقع يا مرتبهء واقع » مىگويند كه گاهى به جاى « واقع » « نفس الامر و خارج » نيز مىگويند و چيزهائى را كه ماهيت با چنين اعتبارى واجد آنهاست « عرضى » مىگويند .
شرح نهاية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 154
مساهمون: الشيخ محمد تقي مصباح اليزدي
ص١٥٤