گذشت روشن مىشود . اگر ما مرتبهء ذات - در مقابل مرتبهء واقع - را لحاظ كنيم ، ممكن است كه حكم در عين صدق مطابق واقع نباشد ؛ مثلا ، در مرتبهء واقع ماهيت يا موجود است يا معدوم و نيز علتش يا موجود است يا معدوم و بهطور كلى حتما واجد يكى از دو نقيض است ولى ما حكم مىكنيم كه ماهيت در مرتبهء ذات نه موجود است نه معدوم ، نه علتش موجود نه معدوم و نه به هيچيك از دو نقيض - جز ذات و ذاتيات - متصف مىشود . پس در عين اينكه ماهيت در واقع با بسيارى از اشيا مرتبط است ؛ مانند علت خود ، معلول خود ، عوارض خود ، وجود خود ؛ ما در مرتبهء ذات آن را تنها و بريده از همهء متعلقاتش ، و به تعبير ديگر بريده شده از واقعيت ، تصور و اعتبار مىكنيم و نيز به همين اعتبار بر آن حكم مىكنيم ؛ ولى اگر مرتبهء واقع را لحاظ كنيم ، ممكن نيست آن را بريده از واقعيت اعتبار كنيم ، بايد آن را همانطور كه در واقع هست اعتبار كنيم ، پس نمىتوان آن را بريده از متعلقاتش اعتبار و بر آن حكم نمائيم . بنابراين ، همان گونه كه در واقع وجود و عدم معلول متعلق و وابسته به وجود و عدم علت است ، در اعتبار آن به لحاظ مرتبهء واقع - نه به لحاظ مرتبهء ذات - حكم به وجود يا عدم آن متوقف به اعتبار وجود يا عدم علت است و قطع نظر از وجود و عدم علت محال است :
و ردّ بانّه قياس مع الفارق ، فانّ حيثيّة الماهيّة من حيث هى غير حيثيّة الواقع ، فمن الجائز ان يعتبرها العقل و يقصر النظر اليها من حيث هى من دون ملاحظة غيرها من وجود و عدم و علّتهما و هذا بخلاف الوجود العينىّ ، فانّ حيثيّة ذاته عين حيثيّة الواقع و متن التحقّق ، فلا يمكن اعتباره بدون اعتبار جميع ما يرتبط به من علّة و شرط .
4 - 2 - 3 : ذات واجب عين واقعيت است .
ما در 3 - 2 - 3 به مطلب فوق اشاره كرديم ، اكنون به توضيح آن بپردازيم .
بهطور كلى ، هرواقعيت محدودى ، هرموجود ممكنى در ذهن انسان به دو حيثيت تحليل مىشود ، ذهن از آن دو مفهوم اخذ مىكند : مفهوم وجود ، مفهوم ماهوى ، مانند انسان ، اسب ، درخت . مفهوم ماهوى ، هرچند مفهوم است و جاى آن در ذهن است ، هرچند كلى است ، هرچند يا جنس است يا نوع است يا فصل ، ذهن انسان قادر است به متن آن توجه كند بدون اينكه مفهوميت آن ، ذهنيت آن ، كليت آن ، جنس يا نوع يا فصل بودن آن را ببيند و در يك كلام ذهن مىتواند خصوصيات ذهنى و مفهومى آن را ناديده بگيرد و به تعبير حكما آن را