عدم نيز از بدن طرد مىشود . پس هم ماهيت صورت نوعيهء انسان موجود شده است و هم جسمى انسان شده است و همچنين است در ساير صور .
بايد توجه داشت كه هرچند قبلا از جسم و انسان به منزلهء وجود فى نفسه لنفسه ياد كرديم و در اينجا بهمنزله وجود فى نفسه لغيره ، اما اين دو به هم منافات ندارند . در اينجا ، مقصود از انسان و جسم صورت انسانى و صورت جسميه است و در آنجا مقصود خود انسان است كه مركب از روح و بدن است و خود جسم است كه مركب از صورت جسميه و هيولاى اولى است . پس مركّب از سنخ وجود فى نفسه لنفسه است و صورت آن از سنخ وجود فى نفسه لغيره .
على هذا هم اعراض و هم صور جسمانى همه از مصاديق وجود فى نفسه لغيرهاند و چون على الفرض اعراض و صور جسمانى در خارج موجودند ، وجود فى نفسه لغيره در خارج موجود است :
و الحجّة على تحقّق هذا القسم ، اعنى الوجود لغيره ، وجودات الاعراض ، فانّ كلّا منها كما يطرد عن ماهيّة نفسه العدم ، يطرد عن موضوعه عدما مّا زائدا على ذاته و كذلك الصور النوعيّة المنطبعة ، فانّ لها نوع حصول لموادّها تطرد به عن موادّها لا عدم ذاتها بل نقصا جوهريّا تكمل بطرده و هو المراد بكون وجود الشيء لغيره و ناعتا و يقابله ما كان وجوده طاردا للعدم عن ماهيّة نفسه فحسب و هو الموجود لنفسه ، كالانواع التامّة الجوهريّة ، كالانسان و الفرس و غيرهما . فتقرّر انّ الوجود فى نفسه ينقسم الى ما وجوده لنفسه و ما وجوده لغيره و ذلك هو المطلوب .
3 : فروع
1 - 3 : فرع اول
گفته شد كه وجود فى نفسه لغيره وجودى است كه عين اضافه و ارتباط به محلّ خود است .
اضافهء آن به محلّ زائد و عارض بر آن نيست ، بلكه داخل در آن بوده خود عين اضافه است و به زبان كتاب طرد كردن اين وجود عدم را از ماهيت خود عين طرد كردن آن است عدمى زائد را از محلّ خود . در اينجا ، از اين عينيت دو نتيجه گرفته شده است كه ما به بيان هريك از آنها جداگانه مىپردازيم .