حد نفسه باطل است ، كمكى به قائل آن نمىكند ، زيرا همين تمايز حقيقى كه در اثر تمايز وهمى حاصلشده موجب بينونت حقيقى دو وجود مىگردد و عينيت آنها را باطل مىسازد و در نتيجه ما مىمانيم و دو وجود متمايز متباين و طبعا دو شخص و دو موجود متمايز نه يك موجود و يك شخص با دو وجود :
و القول بانّ الوجود الثانى متميّز من الاول بانّه مسبوق بالعدم بعد الوجود ، بخلاف الاوّل ، و هذا كاف فى تصحيح الاثنينيّة و غير مضر بالعينيّة ، لانّه تميّز بعدم ؛ مردود بانّ العدم بطلان محض لا كثرة فيه و لا تميّز و ليس فيه ذات متّصفة بالعدم يلحقها وجود بعد ارتفاع وصفه ؛ فقد تقدّم انّ ذلك كلّه اعتبار عقلىّ بمعونة الوهم الذى يضيف العدم الى الملكة ، فيتعدّد العدم و يتكثّر بتكثّر الملكات . . . . و الحاصل انّ تميّز الوجود الثانى تميّز وهمىّ لا يوجب تميّزا حقيقيّا و لو اوجب ذلك اوجب البينونه بين الوجودين و بطلت العينيّة .
1 - 1 - 1 - 3 : حقيقت عدم سلب تحصيلى وجود محدود است
در اين قسمت ، به مناسبت اينكه مستشكل مدعى است كه عدم سابق موجب تميز وجود لاحق است ، دوباره به عملكرد ذهن در ساختن مفهوم عدم اشاره شده است . قبلا مكرّرا گفته شد كه يكى از كارهاى ذهن اين است كه با مقايسهء وجود محدود با وجود نامحدود ابتدا ظرفى بىنهايت و به تعبيرى كه قبلا داشتيم خلئى بىنهايت فرض مىكند ؛ سپس براى عدم در خارج مصداقى فرض مىكند ، مصداقى كه على الفرض شيئيت و ثبوت دارد و جاى خالى وجود را پر مىسازد و در نهايت در خلأ ذكرشده محدودهء وجود شىء را مشخص ساخته آن را از وجود پر مىسازد و بقيهء آن را از عدم و گاهى كه عمر موجودى به سر مىرسد و معدوم مىشود ذهن چنين اعتبار مىكند كه عدم وجود اين شىء را برداشته و خود بهجاى آن نشسته است . اين طرز كار ذهن است در مورد عدم ولى در جاىجاى اين نوشته تذكر دادهايم كه عدم نه شيئيتى دارد نه ثبوتى و نه ظرفى ، نه وجودى را دربر گرفته و احاطه كرده است و نه مىتواند وجودى را از جايش بردارد و خود بهجاى آن بنشيند . اگر چنين باشد عدم خود واقعيتى است در خارج ، ما بازاى بالذات دارد و در نتيجه خود امرى است اصيل در مقابل وجود و معناى اين سخن اين است كه عدم هم وجود است ، نه نقيض آن و اگر قائل شويم كه در عينحال نقيض وجود هم هست لازمهء آن اجتماع نقيضين است ، زيرا در عينحال كه عدم ( نقيض و سلب وجود )