خلأ محدودهاى را كه وجود ضعيف پر كرده تعيين مىكند بهطورىكه داخل اين محدوده از وجود ضعيف پر شده است و خارج آن را عدم پر كرده است و براى مرتبهء شديد وجود در همين خلأ محدودهاى فرض مىكند وسيعتر از محدودهء قبلى بهگونهاى كه داخل اين محدوده از وجود اين مرتبه پر شده است و خارج آن از عدمش و همچنين است براى ساير مراتب . از آنچه گفته شد ، اين نتيجه بهدست مىآيد كه انسان ناخودآگاه براى عدم شيئيت فرض مىكند ، اصلا همان اسمى كردن سلب تحصيلى در ذهن همراه است با شيئيت دادن به عدم در خارج و پس از شيئيت دادن به مصداق عدم در خارج احكام وجودى را نيز بر آن بار مىكند ، مانند تمايز اعدام از يكديگر و عليت آنها براى يكديگر و قس على ذلك . بنابراين ، بايد توجه داشت كه اينها همه اعتبارات ذهن است ، عدم واقعى هيچ نوع شيئيت و موجوديت و حكمى ندارد :
قد تقدّم انّ العدم لا شيئيّة له ، فهو محض الهلاك و البطلان .
در اينجا اشاره به دو نكته ضرورى است :
نكتهء اول : در طريق فوق از هليهء مركّبه و سلب تحصيلى آن و سپس تبديل اين سلب تحصيلى به ايجاب عدولى به عدم اضافى رسيديم و از طريق هليهء بسيطه و سلب تحصيلى آن و سپس تبديل اين سلب تحصيلى به ايجاب عدولى به عدم مطلق رسيديم ولى در پارهاى از موارد ذهن از طريق ديگرى نيز به عدم اضافى دست مىيابد . به اين شكل كه ابتدا مفهوم عدم مطلق را به طريقى كه ذكر شد بهدست مىآورد و همانطور كه گذشت بهدست آوردن اين مفهوم همراه است با اعتبار و فرض مصداق براى آن . پس از بهدست آوردن اين مفهوم و فرض مصداق براى آن ، اين مفهوم را مقيّد مىكند و با تقييد آن يك عدم اضافى بهدست مىآورد و با تقييد ديگرى عدم اضافى ديگرى و به اين ترتيب به اعدام اضافى فراوانى كه از يكديگر متمايزند نائل مىشود . در مورد عدم زيد و عدم عمرو ، ذهن از اين طريق سير مىكند ، بر خلاف كورى ( عدم بينايى ) و كرى ( عدم شنوايى ) و امثالهما . شايد دليل اينكه به ازاى عدم بينايى و عدم شنوايى واژهء « كورى » و « كرى » وجود دارد ولى به ازاى عدم زيد و عدم عمرو و امثالهما واژهء خاصى وجود ندارد همين نكته است كه در مورد كورى و كرى و امثال آنها ذهن مستقيما از طريق سير از قضيهء موجبه به سلب تحصيلى و سپس به ايجاب عدولى به اين مفاهيم رسيده است و لذا با آنها مانند يك مفهوم بسيط عمل كرده و يك واژه خاص براى آنها
شرح نهاية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 185
مساهمون: الشيخ محمد تقي مصباح اليزدي
ص١٨٥