و خامسا ، انّ للموجود من حيث اتّصافة بالوجود نحو انقسام الى ما بالذات و ما بالعرض ، فالوجود موجود بالذات ، بمعنى انه عين نفسه ، و الماهيّة موجودة بالعرض ، اى انّها ليست بالموجود بالنظر الى نفس ذاتها ، و ان كانت موجودة بالوجود حقيقة ، قبال ما ليس بموجود بالوجود .
در عبارت فوق ، لفظ « حقيقة » در جملهء « و ان كانت [ الماهية ] موجودة بالوجود حقيقة » ايهام آن دارد كه ماهيت بهواسطهء وجود حقيقتا و بالذات موجود مىشود و با توجه به اينكه مقصود از « واسطه » در اينجا واسطهء در عروض است ، كه به معناى مجاز است ، معناى جملهء فوق اين است كه ماهيت مجازا و حقيقتا موجود است و اين يك تناقض آشكار است .
براى رفع اين ابهام ، بايد بين مجاز و حقيقت عرفى و مجاز و حقيقت عقلى فرق نهاد .
ممكن است چيزى از نظر عرف حقيقت باشد و از نظر عقل و با دقت فلسفى مجاز ؛ حقيقت عرفى با مجاز عقلى منافى نيست ، آن دو چيزى كه باهم منافىاند حقيقت عرفى و مجاز عرفى است و نيز حقيقت عقلى و مجاز عقلى . در جملهء فوق نيز ، مقصود از واژهء « حقيقة » حقيقت به معناى عرفى است ، در مقابل مجاز عرفى ، و مقصود از « بالوجود » ، كه به معناى بعرض الوجود است ، مجاز عقلى است ، نه مجاز عرفى . به اين ترتيب ، معناى جملهء فوق اين است كه وقتى وجود يك ماهيت محقق مىشود ، از نظر عقل و با دقت فلسفى خود آن ماهيت مجازا موجود است نه حقيقتا ، هرچند از نظر عرف حقيقتا موجود است نه مجازا ؛ پس منافات و تناقضى در كار نيست .
اما اينكه در اينجا پاى حقيقت و مجاز عرفى به ميان آمده به اين دليل است كه وقتى بنابر اصالت وجود مىگوييم ماهيت اعتبارى است به اين معناست كه ماهيت با دقت عقلى حقيقتا موجود نيست ؛ يعنى ، معدوم است ، پس بنابر اصالت وجود و اعتباريت ماهيت ، انسان و اسب و گاو و درخت و سنگ و ساير ماهيات حقيقتا در خارج موجود نيستند و اين انكار جهان خارج است و سفسطه و اگر گفتيم اينها در خارج حقيقتا موجودند ، در واقع قائل به اعتباريت وجود و اصالت ماهيت شدهايم ؛ بنابراين بين المحذورين قرار داريم : يا بايد قائل به اصالت وجود شد و جهان خارج را انكار كرد و يا جهان خارج را پذيرفت و قائل به اصالت ماهيت شد . براى رفع اين اشكال ، پاى مجاز عرفى و تفاوت آن با مجاز عقلى به ميان آمده است ، چراكه اين اشكال از آنجا ناشى شده كه مستشكل بين حقيقت و مجاز عرفى و عقلى خلط كرده
شرح نهاية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 123
مساهمون: الشيخ محمد تقي مصباح اليزدي
ص١٢٣