مىآيد . بنابراين ، با اين فرض در خارج تعددى نيست تا تركّبى متصور باشد ، يك وجود بسيط است و مفاهيم متعدد صادق بر آن . حاصل آنچه گفته شد اينكه طبق فرض اوّل دو شىء بسيط تحقق يافتهاند نه يك شىء مركب و آنچه را به لحاظ مركوب بودن « مادّه » ناميدهايم وجود و فعليت مستقلى دارد و طبعا مجموع صورت و ماده را شىء واحد ناميدن ، مانند واحد ناميدن مجموع روح و بدن ، مسامحه است و طبق فرض دوم يك شى بسيط وجود دارد نه يك شىء مركب ، زيرا در اين فرض مادّه وجود بالفعل ندارد و به مقتضاى اصل دوم - كه وجود مساوق با فعليت است - نمىتوان وجود حقيقى به آن نسبت داد ؛ آنچه بالفعل وجود دارد يك چيز بيش نيست .
4 - 6 : فرع چهارم - اتحاد وجود با صفاتش
1 - 4 - 6 : توضيح مدّعا
صفت يا صفات حقيقى وجود خارج از آن نيستند ؛ يعنى ، اگر چيزى حقيقتا وصف وجود شىء است - نه وصف ماهيت آنكه بالعرض بهوجودش نسبت داده شده - واقعيت چنين وصفى در خارج عينا همان واقعيت وجود شىء است . مثلا وحدت ، عليت ، وجوب و امثال ذلك از صفات وجودند ؛ آنچه حقيقتا متصف به اين صفات مىشود وجود شىء است نه ماهيت آن . وجود شىء واحد است ، علت است ، واجب است نه ماهيت آن . حال مدّعا اين است كه اين صفات در خارج مصداق و واقعيتى غير از واقعيت وجود شىء ندارند . پس نبايد گمان كرد كه در خارج وجود شىء يك واقعيت است و وحدت آن واقعيت ديگرى ، بهطورى كه با انضمام آن بهوجود وجود واحد شود و بدون انضمام نه ؛ بلكه تصور درست اين است كه در خارج بيش از يك واقعيت بسيط ، كه همان حقيقت خارجى وجود است ، چيز ديگرى نيست ولى همين واقعيت واحد به اعتبارى نيز مصداق مفهوم وحدت و به اعتبارى ديگر مصداق مفهوم علت نيز هست و هكذا . پس هرچند صفات و محمولات حقيقى وجود كثيرند ، مصداق آنها واحد است ؛ لذا كثرت آنها در مرتبهء مفهوم و در ظرف ذهن است ولى در مرتبهء مصداق و در ظرف خارج كثرتى در كار نيست ، تنها يك واقعيت است كه مصداق همهء اين مفاهيم بهشمار مىرود :
و رابعا ، انّ ما يلحق الوجود حقيقة من الصفات و المحمولات امور غير خارجة عن ذاته .