كرده و همه را مجعول دانست .
* * * تلميذ : اينكه بعضى مىگويند : افلاطون شريعت حضرت عيسى عليه السلام را نپذيرفت و گفت : اين شريعت براى ضعفاءالعقول است و من كه به حقيقت پيوستهام نمىتوانم در تحت اين شريعت بوده باشم ، آيا صحيح است يا مطلبى است ساختگى ؟
علامه : اين مطلب خالى از صحت است ، چون افلاطون پانصد سال از حضرت مسيح جلوتر بوده است . به علت آنكه افلاطون استاد ارسطو بوده ، و ارسطو استاد و وزير اسكندر مقدونى بوده است ؛ و زمان اسكندر مقدونى در تاريخ مضبوط است .
افلاطون داراى حكمت اشراق و سرسلسلهء رواقيين است كه با رياضات و مجاهدات باطنى از راه تصفيهء باطن ، كشف حقايق و معارف الهيه بر او مىشده است .
و ارسطو كه همان ارسطاطاليس است - و بعضى اشتباهاً آن را غير از ارسطاطاليس دانستهاند ، چون در تاريخ و حكمت غير از ارسطو كسى را به ياد نداريم - داراى مكتب مشا بوده است ، كه ابداً به باطن تكيه ننموده ، بلكه فقط از نقطهء نظر برهان ، مسائل حِكميه خود را بنا نهاده است .
اسكندر پس از فتح مشرق ، بندر اسكندريه را در مصر بنا نهاد ، و در آنجا مدرسهاى تأسيس نمود و شاگردان افلاطون در آن مدرسه به تدريس پرداختند . و مكتب آنها چون توأم از بعضى از اصول افلاطون و از ضمايم تازه ديگرى بوده است به مكتب نو افلاطونى ناميده شد . « 1 »
هامش
( 1 ) . شيخ طنطاوى در تفسير جواهر طبع دوم ، 1350 هجريهء قمريه ، مطبعه مصطفى البابى ، ج 23 ، ص 254 - 255 ، در تفسير آيهء 50 از سورهء 54 : القمر :« وَ ما أَمْرُنا إِلَّا واحِدَةٌ كَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ »مطلبى را به مناسبت بيان مىكند كه ما در اينجا ذكر مىنمائيم :
اين آيه ، مفادش تكميل ما تقدم است كه در آيهء :« فَاعْلَمْ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ »آمد ، و در آنجا گفته شد : بناى اين قاعده بر مُثُل أفلاطونيه است ، اما تصوير مثل را پس از أفلاطون ، شاگردش ارسطاطاليس رد كرد و گفت : علم فقط اعتماد بر امور ثابته و محققه مىكند ، و در عالم غير از ماده و صورت ماده چيز ثابتى وجود ندارد . رِواقيون كه رئيسشان زنون است ، در قرن سوم قبل از ميلاد آمدند و نظريهء او را رد كردند ؛ همچنانكه او هم نظريهء استادش را رد كرده بود ، و گفتند : تو براى ما ارتباط اين ماده را به صانع عالم كه خودت هم بدان ايمان دارى ، بيان نكردهاى كه وجه تناسب ميان آن دو كدام است ؟ ! از اين گذشته ، تو مىگويى : ماده اشتياق به صورت دارد ! و اين سخنى است بدون دليل ، چرا كه اگر ماده ، مجرد امكان باشد ، پس عشقش به صورتى كه تو مدعى آن مىباشى از كجاست ؟ مگر مىشود كه در اين فرض ، ماده داراى عقل و شعور باشد ؟
بنابراين ، چون رواقيون و همچنين علمايى كه بعد از آنها پس از ميلاد مسيح آمدند و آنها به سه شاخه : فرع اسكندرى ، و فرع شامى ، و فرع لاتينى منقسم مىشدند اين مسئله را بررسى نمودند و در آرا و افكار اين دو حكيم ( أفلاطون و أرسطو ) نظر كردند . دستهاى از آنها بر علوم طبيعى مانند طب روىآور شدند ، و دستهاى بر رياضت نفس روى آوردند ، و اكثريت اين دسته از رواقيون هستند . و سپس اين فروع سه گانه موفق آمدند تا ميان اين آرا را جمع كنند و از آنها خلاصه و نتيجهاى به دست آرند . و آنچه به علماى اسلام مانند ابن سينا و فارابى و صوفيه رسيده است ، به اين جماعت نسبت داده مىشود ، و علت تحيرى كه دانشمندان پس از اين دو حكيم در آن افتادند اين بود كه : آن دو حكيم نتوانستند طريقه و منهجى را نشان دهند كه با آن ، كيفيت ربط و اتصال عوالم با خداوند بدون هيچ فاصله و درزى ميان عالم و ميان خداوند شناخته و مشخص گردد ؛ نه افلاطون توانست روشن سازد و نه ارسطو . و علَى هذا سبب اختلاف آرا و مكاتب و احزابى كه پس از آنها به وجود آمد ، فقط اين دو حكيم بودهاند .
استاد « سنتلانه » در كتاب تاريخُ الفَلسفةِ العَربيه با خط خود مرقوم داشته است : « حكماى اروپا ، در فلسفه استاد نشدند و از دانش بهرهاى نيافتند ، مگر به قدر وصولشان به علوم جزئيه ، مانند طبيعيات و رياضيات ، فلهذا اختراع كردند ، و زمين را كِشتند ، و به آسمان پريدند و جنگ راه انداختند ، اما عالم أعلا و عجايب نفس و اصل عالم كون و وجود كه بر اساس آن ، علم فلسفه تدوين گرديده است آن علمى كه مقصود اصلى براى نوع انسان است كه آن را بحث كنند و دريابند ارزش اينها در اين علوم نسبت به سقراط و افلاطون ، نيست مگر به نسبت ارزش پشه در برابر فيل . و اگر اينها مانند آن چه را كه اين دو حكيم فهميدهاند مىفهميدند ، نبودند مگر فرشتگان . » بارى ، تا اينجا ماگفتار شيخ طنطاوى را آورديم ، و در ذيل آن مىگوييم : استاد ما حضرت علامه ، طبق منهاج و ممشاى صدر المتألهين ، با استفاده از طريق شهود و وجدان ، و طريق عقل و برهان ، و طريق شرع و ايمان ، اين راه را پيمودهاند