نامگذارى كرديم ، در موضوعات همانا در غير حال حركت ، معنايى را مشاهده مىكنيم كه آن را سكون مىناميم .
سكون معنايى است كه جسم به گونهاى با آن متصف مىشود ، و البته با حركت از جهت واحد قابل اجتماع نيست ، و در تبيين اين معنا مىگوييم :
اگر سكون يك معناى وجودى مىبوده ، ناگزير نحوى از وجود بوده كه با نحو وجود حركت قابل اجتماع نبوده ، و چون حركت ، تدريجيت وجود و دگرگونى آن است ، ناچار سكون ، ثبات وجود و قرار آن است ، و قبلًا مبرهن گرديد كه هر وجود ثابتى ، مجرد از ماده است ، در صورتى كه سكون ، وصف جسمانى است كه اجسام طبيعى بدان متصف مىگردند ، بنابراين ، سكون يك امر وجودى نبوده ، پس يك معناى عدمى است اما نه معناى عدم مطلق ، و رفع وجود حركت بلاقيد ، چه آنكه سكون به معناى سلب مطلق ، قابل صدق بر هر موجودى مىباشد كه منزه از حركت است ، مانند حضرت واجبالوجود تبارك و تعالى و ديگر مجردات ، و بنابراين تقابل بين سكون و حركت تقابل تناقض نيست ، بلكه معناى سكون ، فقدان حركت و عدم ناعتى آن ، جهت موضوعى است كه قابل حركت است ، و از اين رو ، تقابل بين سكون و حركت ، تقابل عدم و ملكه است .
و با دقت در آنچه بيان گرديد ، ظاهر مىشود كه سكون همانا ارتفاع وجود تدريجى از موضوع متصف به آن است و به عبارتى : سكون عدمى است غيرتدريجى و اگر سكون فىنفسه ، تدريجى باشد ، لازم مىآيد كه عدمى باشد تدريجى نه عدم وجود تدريجى ، و لازم اين لازم ، ثبوت حركت در عدم است و در اين صورت براى سكون معنايى جز به حمل اولى نخواهد بود ، و ثبوت حمل شايع براى آن ممتنع است و فساد چنين تالى با توجه به آنچه كه تبيين نموديم ، نيازى به تقرير ندارد ، و بر اين اساس ، عدم حركتى كه با وجود حركت آميخته كه همان انعدام تدريجى توأمان و مقارن با وجود تدريجى اجزاى حركت مىباشد ، سكون نيست ، بلكه سكون ، عدم
مجموعه رسائل ( فارسى ) — صفحة 138
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص١٣٨