هم جريان همين است ، چون ساختمان تمدن براساس طلب كمال نامبرده است .
اين كمال و نيل به سعادت اجتماعى گاهى مستلزم آن است كه پارهاى از افراد از سعادت زندگى فردى خود محروم گردند ؛ مثلًا در راه دفاع از وطن يا قانون يا مرام تحمل كشتار نمايند و فداكارى كنند و براى نگهدارى حريم اجتماع از سعادت شخصى محروم گردند . هيچ انسانى بر اين محروميتها اقدام نمىكند مگر در راه كمال و روى اصل اينكه اينها را كمال مىداند ، در حالى كه حقيقت بر خلاف اين است .
اينها كمال نيست بلكه عدم و حرمان است ، اگر هم كمالاتى باشد براى اجتماع كمال است نه براى فرد ، آن هم از لحاظ آنكه اجتماع اجتماع است ( بدون نظر به افراد بلكه با توجه به شخصيت اجتماع كه شخصيتى در برابر شخصيت فرد دارد ) . در حالى كه انسان اجتماع را براى خودش مىخواهد نه براى اجتماع !
روى همين اصل است كه زمامداران اين اجتماعات براى افراد خود نقشه مىكشند و به آنان تلقين مىكنند كه انسان با فداكارى ياد نيك و نام نيك پرافتخار و پايدار از خود باقى مىگذارد ، يعنى زندگى جاويدان به دست مىآورد . اين گفتار « خرافه » است . بعد از فنا و از بين رفتن چه زندگى وجود دارد ؟ چيزى جز نامگذارى نيست . بايد ما بى جهت نام آن را « حيات » بگذاريم ! نامگذارى خالى كه چيزى در پس پرده ندارد .
گفتار بالا نظير اين است كه بگوييم بر انسان لازم است تلخى قانون را تحمل كند و بر محروميتهايى كه در برابر پارهاى از خواستههاى دل مىبيند صبر كند براى آنكه اجتماع بدين وسيله محفوظ بماند و در زندگى پايدار خود به كمال رسد .
كسى كه اين حرف را مىزند معتقد است كه كمال اجتماع كمال اوست . اين گفتار خرافى است ، زيرا كمال اجتماع در صورتى كمال فرد است كه با يكديگر منطبق كنند ( نه آنكه فرد به كلى نابود شود ) اگر اين كمال منطبق بر كمال فرد نباشد و او را به كمال
بررسى هاى اسلامى ( فارسى ) — صفحة 103
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص١٠٣