4 . عمر « عول » را در ارث قائل شد . « 1 »
5 . عمر از اسب زكات گرفت با اين كه در زمان پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و در خلافت ابوبكر نبود . بلكه پيغمبر صلى الله عليه و آله بهطور آشكار از آن خوددارى كرده بود . « 2 »
6 . عمر سهم « مؤلفة قلوبهم » را از زكات قطع كرد . « 3 »
7 . عمردر « كلاله » اجتهاد كرد و بر خلاف نصّ قرآن مجيد فتواداد . « 4 » مسلم در صحيح ، ج 5 ، ص 61 ، از عمر روايت مىكند كه : « من چيزى را مهمتر از كلاله براى بعد از خودم نمىگذارم و در هيچ چيزى به اندازه كلاله بر رسول خدا مراجعه نكردم و در هيچ چيزىبامن تند سخن نگفت به اندازهاى كه در كلاله به من تندى نمود ، حتى اينكه با انگشت خود بر سينه من زد و فرمود آيه حليف كه آخر سوره نساء نازل شده ، براى تو كافى نيست ؟ اگر زنده بمانم در كلاله حكمى خواهم كرد كه همه به آن حكم كنند ! »
8 . پيغمبر اكرم هنگام مرگ دوات و قلم خواست تا چيزى بنويسد كه مردم گمراه نشوند ، عمر مانع شد و گفت : « حسبنا كتاباللَّه انّ المرء ليجهر » « 5 » ؛ كتاب خدا بساست ، مرد هزيان مىگويد !
9 . با اين كه فاطمه زهرا عليها السلام به موجب آيه « ذى القربى » و نصوص متواتره ، لازم الاحترام بود و شايد خلفا خود به طور مكرر آن را از پيغمبر اكرم شنيده بودند كه « خداوند با غضب فاطمه غضبناك و يا راضى شدن فاطمه راضى مىشود . » و « فاطمه پاره تن من است ، آزار مىدهد مرا آنچه كه او را اذيت كند و به غضب مىآورد مرا ، آنچه او را به خشم آورد . » با اين حال مىبينيم كه حاكميت كارى كرد كه فاطمه زهرا عليها السلام
هامش
( 1 ) . تاريخ الخلفاء ، ص 93 ؛ الغدير ، ج 6 ، ص 269 - 270 ؛ النص و الاجتهاد ، ص 155 - 156 . براى بررسى كامل اين بحث فقهى به كتاب عول و تعصيب مراجعه شود
( 2 ) . تاريخ الخلفاء ، ص 93 ؛ موطأ مالك تنوير الحوالك ، ج 1 ، ص 206 و الغدير ، ج 6 ، ص 155
( 3 ) . النص والاجتهاد ، ص 20
( 4 ) . الغدير ، ج 6 ، ص 127 - 130 ؛ احكام القرآن حصاص ، ج 2 ، ص 105 و مسند احمد ، ج 1 ، ص 15
( 5 ) . النص والاجتهاد ، ص 80 - 90 ؛ فجرالاسلام ، ص 209 و كنزالعمال ، ج 3 ، حديث 2306