جالب است بدانيم كه در اين مسئله بيشتر از همه ، « عمربن خطاب » اصرار مىورزيد و مىگفت كه پيغمبر نمرده و هر كس بگويد پيغمبر مرده است ، او را خواهد كشت و از حرف خود دست برنمىداشت ، تا اين كه « ابوبكر » آمد و آيه شريفه
« وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ »
را خواند تا عمر قانع شد . « 1 »
بعضى احتمال دادهاند كه نطق « عمر » و تهدى و اصرارش براى اين بود كه مردم به مرگ پيغمبر يقين نكنند تا « ابوبكر » از منطقهاى كه بود برسد و از جريان سقيفه عقب نمانند ، ولى اين مطلب را نمىتوان بهطور قاطع و بدون ترديد پذيرفت ، زيرا در روز « احد » نيز گوينده اين سخن « عمر » بود ( موضوع از صدر و ذيل گفتار طبرى كاملًا روشن است ) و گويا كه « عمر » اصولًا اين عقيده را داشته است ، چرا كه در هر دو مورد به يك نحو سخن گفته و استدلال كرده است ( و ابن هشام در سيره ، ج 4 ، ص 340 - 341 عذر ديگرى از عمر نقل مىكند ) .
و به هر حال هرچه بود ، نصوص قرآن مجيد و رفتار و گفتار پيغمبر اكرم ، ريشه اين خيالات و افكار غيرواقعى را زده و جلو هرگونه توهمگرايى را گرفته بود و به همين دليل اين عقيده خود به خود از ميان رفت .
خطبهء خليفه
22 . اين خطبه در تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 460 ؛ سيره ابن هشام ، ج 4 ، ص 340 ؛ تاريخ الخلفاء ، ص 47 - 48 ؛ الإمامة ، ج 1 ، ص 16 ؛ صفوةالصفوة ابن الجوزى ، ج 1 ، ص 99 ؛
هامش
( 1 ) . البدايه ، ج 5 ، ص 243 ؛ تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 442 ؛ كامل ، ج 2 ، ص 219 ؛ تاريخ ابوالفداء ، ج 1 ، ص 166 ؛ كنزالعمال ، ج 3 ، حديث شماره 2305 ؛ تاريخ يعقوبى ، ج 2 ، ص 95 ؛ الدرالمنثور ، ج 2 ، ص 80 از زهرى و ابن منذر ، دلايل بيهقى - طبقات ابن سعد ، ج 2 ، ص 266 - 269 و 272 ؛ حليةالاولياء ، ج 1 ، ص 29 ؛ سيره ابن هشام ، ج 4 ، ص 334 - 335 ؛ صحيح بخارى ، ج 3 ، ص 54 ؛ الغدير ، ج 7 ، ص 74 و شرح نهج البلاغه ابن ابىالحديد ، ج 1 ، ص 128 ؛ مواهب لدنّيه روضةالمناظر ، حاشيه كامل ، ج 7 ، ص 164 ؛ شرح مواهب زرقانى ، ج 8 ، ص 28 ؛ زينى دحلان ، حاشيه حلبى ج 3 ، ص 371 - 374 و ذكرى حافظ دمياطى ، ص 36