4 . شايسته است كه دوباره ، دربارهء روابط بين تشيع و تصوف تحقيقاتى صورت گيرد ، بلكه بهتر اين است كه روش زندگى صوفيان را كنار گذاشته ، و بيشتر جهانشناسى و معادشناسى آنان را در نظر گيريم .
دو مطلب را مىتوان به عنوان مثل ذكر كرد :
الف ) فريدالدين عطار در حالى كه هنوز سنّى بود ، تذكرة الأوليا خود را با شرح حال امام پنجم عليه السلام شروع مىكند .
اين امر و امور شبيه به آن ، در مورد متصوفين ديگر ، مستلزم تجزيه و تحليل جديد تاريخى و فلسفى مىباشد .
تا چه حد مىتوان مبدأ معنويت تصوف را در ادوار مختلف ، با آگاهى ، يا بدون آگاهى خود اهل تصوف مذهب تشيع دانست ؟
ب ) غربىها علاءالدوله سمنانى را سنّى مىدانند ، ولى عقايد او دربارهء « ابدال » ، شباهت تامّى ، به تصور امام دوازدهم عليه السلام دارد ( ر . ك : كتاب عروةالوثقى ) .
پس تا چه درجه مىتوان علاءالدوله سمنانى را سنّى دانست ؟
تا چه درجه مىتوان نظريهء « اقطاب و ابدال » و تمام طبقات معنوى را كه به آنان وابستهاند ، بدون تشيع تصور نمود ؟
5 . مطلب اساسى ، تصور امام غائب ، چه اثرى در تفكر فلسفى و اخلاق ، و روى همرفته تمام زندگانى معنوى انسان دارد ؟
آيا با تعمّق جديدى در اين تصور اساسى ، مذهب تشيع نمىتواند به دنياى امروز يك غذاى جديد روحى ، براى احياى فلسفه ، و مبدأ نيرويى براى زندگى معنوى و اخلاقى ببخشد ؟ نيرويى كه تاكنون در تقدير مانده است !
جواب سؤالات
طباطبائى - نظر به اينكه سؤالات فوق - در عين حال كه متوجه هدف واحدى