2 . بايد مجدداً دربارهء به وجود آمدن افكار اوليّهء شيعه انديشيد ، و مخصوصاً دربارهء مطالبى كه مورد بحث و مذاكره بين اطرافيان امامهاى پنجم و ششم عليهما السلام قبل از جدايى فرقهء اسماعيلى و اثناعشرى قرار گرفته است بايد تحقيقات دقيقى انجام گيرد .
متونى كه در عرض سى سال اخير به طبع رسيده است نشان مىدهد كه نمىتوان جهانشناسى ، پيغمبرشناسى ، و امامشناسى شيعه را بدون در نظر گرفتن كتب اسماعيليه ( مانند تأليفات حميدالدين كرمانى و ابويعقوب سجستانى و غيره ) مطالعه نمود .
البته بدون هيچ گونه شك ، نبوغ و دعوت مخصوص به مذهب شيعهء اثناعشرى ، با چنين تحليلى روشنتر مىگردد .
* * * 3 . تمام مورخين فلسفهء غرب ، در اروپا ، تصديق مىنمايند كه فلسفهء اسلامى با ابنرشد خاتمه يافت ، اگرچه براى ابن خلدون هم از لحاظ اينكه مؤسس علم جامعهشناسى است ، ارزشى قائلند .
آنها نه تنها سير حكمت را در ايران بين خواجه نصير و دورهء صفويّه ناديده مىگيرند ، بلكه به تأليفات ميرداماد و ملاصدرا و امثال آنان نيز توجهى ندارند .
چرا افكار فلسفى اسلامى حيات جديد خود را فقط در ايران يافته و در هيچ جاى ديگر ، در عالم اسلام ، فلسفه رونقى ندارد ؟
و چرا فلسفه به عنوان يك قسمت لاينفك زندگى معنوى ، در ايران نمود مىنمايد ؟
بايد نشان داد ، چگونه مطالب اساسى تشيع ، به فلسفهء اشخاصى مانند ميرداماد ، و ملاصدرا قدرت بخشيدند ؟ و در عين حال اين فلسفه چه ثمرهاى براى تشيع در برداشت ؟
البته مسئله ، فقط جمع اسامى كتب نيست ، بلكه دادن تركيب فكر است .
* * *
شيعه ( مجموعه مذكرات با پروفسور هانرى كربن ) ( فارسى ) — صفحة 76
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٧٦