ما براى نمونه ، در اينجا داستانى را نقل مىكنيم كه از دو نظر مورد استشهاد است :
يكى آنكه : مسلمانها ، در صدر اول اهل فكر و تحقيق نبودند .
دوم اينكه : مردم از اهلبيت دور بودند و آنها را مرجع علم نمىدانستند .
نافعابن الأزرق ( يكى از خوارج ) پيش ابن عباس آمد و گفت : اى ابن عباس ! دربارهء مورچه ، فتواى خدا را براى من تعريف كن ! ابنعباس سر به زيرانداخت و چيزى نگفت .
امام حسين عليه السلام كه در همانجا نشسته و آن دو را تماشا مىكرد فرمود : پسر ازرق ، اينجا بيا تا پاسخ تو را بگويم .
نافع گفت : من از تو نمىپرسم .
ابن عباس گفت : اى پسر ازرق ، حسين عليه السلام از اهل بيت نبوت است و آنها وارث علم هستند ، پس از معرفى ابن عباس ، نافع رو به حضرت آورد و حاضر به شنيدن سخنان امام شد .
ابن عباس با آن مقام ، ياراى جواب ندارد ، و پرسشگر هم حسين عليه السلام را در مقابل ابن عباس مركز علم نمىداند .
56 . تأليف و كتابت ممنوع بود « 1 »
نقل كردهاند كه ابوبكر به فكر جمعآورى احاديث افتاد و پس از اينكه پانصد حديث از احاديث را تدوين نمود ، آنها را سوزانيد !
و عمر نوشتن حديث را روى اجتهاد خود قدغن كرد ، حتى اينكه به شهرهاى اسلامى نوشت كه هر كس حديثى نوشته است ، بايد آن را محو كند !
عمر اين اجتهاد را كرد و حديثى نيز از پيغمبراكرم صلى الله عليه و آله براى اثبات عقيدهء او نقل
هامش
( 1 ) . الغدير ، ج 6 ، ص 297 و النص و الاجتهاد ، ص 75 و كنزالعمال ، ج 5 ، ص 239 و مكتب تشيع ، سال اول مقالهء « الحديث عندالشيعة » ص 63 - 74 و فجرالاسلام ، احمد امين